تبليغاتX
منمنهای محقق علوم زمین و فضا
دانشمندی که فقط به علم آموختن بپردازد جای سوال دارد

جایی که هستم کبابهای معروفی دارده راستش به خاطر همین معروفیت هر روز دارم کباب می خورم

جاتون خالی اما دیگه از گوشت قرمز متنفر شدم.

جای قبلی هم مرغ و پلوهاش معروف بود...

از اونم بدم اومده

راستش دلم واسه

کشک بادمجان فرح زاد تنگ شده

کباب تهران نو ،آره همون جواده سر وحیده 

هله و هوله های درکه ...

نیمرویی که ممدآقا توی آزغال چال میزنه...


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

این کتابی است که من از خواندن آن لذت میبرم 

نوشتار این کتاب زیباست 

 من ۸ بار این کتاب را دوره کردم و هنوز هم گه گاهی

 هر بار به جملات آن می اندیشم


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

داستان یک آدم که می خواست خودش باشد
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی
مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.
 

ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 

                                 sheytan
 
 

 

سال ها پیش زاهدی که بعدها به نام ساون قدیس معروف شد
دریکی از غارهای این منطقه زندگی می کرد . در آن دوره ویسکوز فقط یک قصبه مرزی بود
 که اهالی اش راهزنان گریزان از عدالت ، قاچاقچی ها ، روسپی ها ، ماجرا جویانی که در
جست و جوی همدست به این جا می آمدند و قاتلانی بودند که بین دو جنایت این جا استبراحت
 می کردند شریرترین آنها مرد عربی به نام آحاب بود که دهکده و حواشی آن را تحت سلطه
داشت و مالیات های گزافی بر کشاورزانی تحمیلی می کرد که هنوز اصرارداشتند شرافت مندانه
زندگی کنند یک روز ساون از غارش پایین آمد به خانه آحاب رفت و از از خواست برای گذراندن شب
 جایی به او بدهد آحاب خندیدو گفت نمی دانی من قاتل ام ؟ که تاکنون سر آدم های زیادی را در
 زمين هام بریده ام ؟که زندگی تو برای من هیچ ارزشی ندارد ؟ ساون پاسخ داد : می دانم اما
 از زندگی در آن غار خسته شده ام دلم می خواهد دست کم یک شب این جا بخوابم آحاب از
 شهرت قدیس خبر داشت که کم تر از خودش نبود و این آزارش می داد چون دوست نداشت ببیند
عظمتش با آدمی این قدر ضعیف تقسیم می شود . برای همین تصمیم گرفت همان شب او را
بکشد تا به همه نشان بدهد تنها مالک حقیقی آن جا کیست کمی گپ زدند . آحاب تحت تاثیر
 صحبت های قدیس قرار گرفت اما مردی بی ایمان بود و دیگر هیچ اعتقادی به نیکی نداشت جایی
 برای خواب به ساون نشان دار و بدخواهانه به تیز کردن چاقوش پرداخت ساون پس از این که چند
 لحظه او را تماشا کرد چشم هاش را بست و خوابید . آحاب تمام شب چاقوش را تیز کرد . صبح
وقتی ساون بیدار شد او را اشک ریزان کنار خود دید احاب گفت : نه از من ترسیدی و نه درباره ام
 قضاوت کردی اولین بار بود که کسی شب را کنار من گذراند و به من اعتماد کرد که می توانم انسان
 خوبی باشم و به نیازمندان پناه بدهم تو باور کردی که من می توانم شرافتمندانه رفتار کنم پس من
هم چنین کردم .                         
می گویند آنها پیش از خواب کمی با هم گپ زدند هر چند از همان لحظه ورود ساون قدیس به خانه
آحاب ، آحاب شرع کرده بود به تیز کردن خنجرش . از آن جا که مطمئن بود جهان بازتابی از خودش
 است ، تصمیم گرفت او را به مبارزه بطلبد و پرسید : اگر امروز زیباترین روسپی شهر به این جا میامد ،
 می توانی تصور کنی که زیبا و اغواگر نیست قدیس جواب داد : نه . اما می توانم خودم را مهار کنم
 آحاب دوباره پرسید : و اگر به تو پیشنهاد کنم مقدار زیادی سکه طلا بگیری و در ازایش کوه را ترک
کنی و به ما ملحق بشوی می توانی طلاها را مشتی سنگریزه ببینی ؟ قدیس گفت : نه . اما
می توانم خودم را مهار کنم . آحاب دوباره پرسید : اگر دو برادر سراغت بیایند ، یکی از تو متنفر باشد
 و دیگری تو را یک قدیس بداند ، می توانی هر دو را به یک چشم نگاه کنی ؟ قدیس پاسخ داد:هر چند
 رنج می برم اما می توانم خودم را مهار کنم و با هر دو یک طور رفتار کنم .   
می گویند این گفتگو مهم ترین عاملی بود که باعث شد آحاب ایمان بیاورد
   
برگرفته شده از کتاب شیطان و دوشیزه پریم
نوشته نویسنده زیبا تفکر :پائولو کوئلیو
 
 امیدوارم با خواندن این کتاب بیشتر به راز های هستی پی ببرید
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !
صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.
صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.
صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

درويشي تهيدست از كنار باغ كريم خان زند عبور ميكرد . چشمش به شاه افتاد با دست اشاره اي به او كرد.
كريم خان دستور .داد درويش را به داخل باغ اوردند.
كريم خان گفت اين اشاره هاي تو براي چه بود. درويش گفت.نام من كريم است و نام تو هم كريم و خدا هم كريم. ان كريم به تو چقدر داده است. به من چي داده؟
كريم خان در حال كسيدن قليان بود گفت چه ميخواهي؟
درويش گفت همين قليان مرا بس است.
 چند روز بعد درويش قليان را به بازار برد و قليان بفروخت. خريدار قليان كسي نبود جز كسيكه ميخواست نزد كريم خان رفته و تحفه براي خان ببرد. جيب درويش پر از سكه كرد و قليان نزد كريم خان برد. روزگاري سپري شد. درويش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قليان افتاد. با دست اشاره هايي كرد.
 به كريم خان زند گفت نه من كريمم نه تو. كريم فقط خداست جيب مرا پر از پول كرد و قليان تو هم سر جايش هست
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت رنگارو تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار  را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است . لبخند بزنید
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد: چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟
جوان لبخندي زد و گفت: من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است
شيوانا پوزخندي زد و گفت:عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو
اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي  بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت
روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست


 

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار  در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد .وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!
چه اتفاقي افتاده؟
                                                
مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!!در يک قسمت تاريک بدون حرکت.
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.
متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو اين مدت چکار مي کرده؟چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شديدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي
 توانيم عاشق شويم اگر سعي کني
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 
 

-------------------------------------------------
-------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

-------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

----------------------------------------------- ----------------------------------------------