همکلاسیها
توی مسافرتها
پیدا می کردیم.
الان به لطف اینترنت دوستامون زیاد شدن
گاهی پیش میاد که این دوستان رو بعد از مدتها می بینی
و دوستانی واقعی تر میشید نه؟
این اتفاق زیاد برای من افتاده گاهی پشیمون شدم و گاهی بسیار خوشحال.
هفته گذشته دوست بسیار خوبی رو بعد از 1 سال و اندکی دیدم. البته ایشون 1 نفر از خانواده ای بود که از طریق نت آشنا شدم و فعلا سعادت دیدار 1 عضو این خانواده نصیبم شده است.
امیدوارم که روزی برسه که همه شما عزیزانم رو که به لطف دارید را از نزدیک زیارت کنم.
عاشق ترین عاشق دنیا

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی
باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت
اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی .
میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم
به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن
فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن
فرشته ی تو
فرشته ی او
فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......
من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم
عاشق همه ی مردم دنیا ...
یه روزی منم عاشق بودم فکر می کردم از من عاشق تر وجود نداره
شاید فکر می کردم عشق یعنی از خود گذشتگی واسه همین عاشق بودم
برای همین اون قدر تحمل کردم که مرتبه تحملم رفت به عرش ملکوتی
اما امروز هم باز عاشق هستم اما عاشق خدای بزرگم با همه نیکی هایی که به من ارزانی کرده
و باقی...
فقط می تونم دوست داشته باشم
همه دنیا بشنوید دوستتان دارم ...
یکی از دوستان من این مطلب را در سایتی برایم گذاشته بود.
من فکر می کنم عکس این هست
مردان انسانهای ساده هستند اما در بعضی نقاط دنیا از معکوس سازی((((مخصوصا ایران)))) بیشتر استفاده می کنند.
برای مثال با آقایی برخورد کردم و گفتم لطفا مزاحم نشوید گفت من می دونم ازم خوشت اومده پس بزار مزاحمت بشم.
برعکس به آقایی اس ام اس دادم "لاله" بعد 2 پیامک دیگر. گفت دارم فکر می کنم. کسی که به قول خودش داشت دیونه می شد که ازم خبری بگیره.
من روانشناس قابلی نیستم و فقط ظرف زمان و مکان رو خوب درک می کنم برای همین در برخورد با اقایان بسیار موفق هستم. معمولا پیشنهادات نا مربوط دریافت نمی کنم و خلاصه دوستان بسیار خوبی دارم. می توانم ساعتها در مورد سیاست و علم و ... بازار و کار و ... صحبت کنم و هیچ وقت هم نگران حوصله سر رفتن نباشم .
می بینید چقدر راحت با دونستن اینکه در کجای دنیا هستید می توانید از مسایل مسقیم و معکوس سازی به خواسته خودتان برسید.
پس آقایون پیچیده نیستند. بر عکس خانمها دارای مارپیجهای شخصیتی بسیاری هستند. شاید سالها طول بکشه که بتوانی یکی از آنهایی که فکر می کردی شناختی را باز شناسی کنی.مانند من تعداد دوستان خانم من بسیار محدودند اما از بهترینها هستند شک نکنید.
نظر شما چیه؟
ادامه مطلب
همیشه اعتقاد داشتم کسانی که شک می کنند بیشترین صدمه رو می توانند به اطرافیانشون بزنند.
همیشه اعتقاد داشتم شک باعث نفاق میشود
همیشه اعتقاد داشتم شک باعث می شود که دیگه رو کسی نتونی حساب کنی
همیشه اعتقاد داشتم باید به انسانها فرصت داد تا اون چیزی که می خواهند باشند...
هنوزم اعتقادم بر همین اساس هست
مشکل تو با من چیه؟ مشکل تو از زندگی من چیه؟
آیا مشکل تو این نیست که در حسرت زندگی دیگران هستی و خوشبختی هاشون، خنده هاشون شک داری؟
به خودت بیا
منظور به کس خاصی نیست؟ منظور من مستقیم به آدمهای شکاک و منفی باف هست.
آدمهایی که همیشه توی توهم "او این نیست" و "من نمی زارم فکر کنه که هست "هستند...
بیا با ما باش. خوش خیال و ساده...
شلوغه الکیه
دنبال یه دفتر جدید
دنبال کارای یه پروژه جدید
دنبال تفکرهای جدید
دنبال اینکه من مصرف کننده هستم
یا دارم مصرف می شوم
یا تولید کننده هستم...
حالا با این همه دغدغه
یکی از بازیهای من و روزگار به وقت اضافه کشیده
منتظر یه تصمیم ساده هستم (نه تصمیم کبری)
تصمیم کسی که حتی نمی تونه واسش نظری بده
هییییییییییییییییییییییییی
حوصله من کمه خدا جونم
یه کم بهم از این جور چیزا که می گی بهش صبر ... طاقت... بهم قرض بده
بنظرتون باید این وقت اضافه رو به کسی که نمی تونه یه جهش ساده انجام بده باید داد؟
خوب می ترسم نتونم و خراب کنم...
نمی دونم... چون به راهی نرسیدم نوشتم که راهنماییم کنید.
بزار ببینم عمو حافظ چی میگه...
| ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل | سلسبيلت کرده جان و دل سبيل | |
| سبزپوشان خطت بر گرد لب | همچو مورانند گرد سلسبيل | |
| ناوک چشم تو در هر گوشهای | همچو من افتاده دارد صد قتيل | |
| يا رب اين آتش که در جان من است | سرد کن زان سان که کردی بر خليل | |
| من نمیيابم مجال ای دوستان | گر چه دارد او جمالی بس جميل | |
| پای ما لنگ است و منزل بس دراز | دست ما کوتاه و خرما بر نخيل | |
| حافظ از سرپنجه عشق نگار | همچو مور افتاده شد در پای پيل | |
| شاه عالم را بقا و عز و ناز | باد و هر چيزی که باشد زين قبيل |
بحران چیست؟
هر وقت از بیرون تحت فشارهای مختلفی هستید ( که زیاد هم در زندگی اتفاق می افتد)، وارد میشود.
(تا از در تو میاد یه لیوان آب خنک میدم دستش، چون معمولا میخواد مدت طولانی رو بمونه. خوب، باید باهاش خوب رفتار کنم شاید موندگار شدو اون موقع مجبور به تحمل شم...)
مرحله اول: همه واقعه چیزی جز یک رویا نیست
برای پانزده دفیقه در سکوت بنشینید و در ذهن خود تصور کنید که تمام جهان یک رویا است....که هست! دنیا را به صورت رویائی فرض کنید که هیچ چیزی در آن واقعیت ندارد.
(نه نه نه !!!! فقط یه نفس عمیق بکش، قبولش کن، یعنی مجبوری قبولش کنی، حالا توی رویاهات بیارش رو قلم. به خودت بگو که چرا اومده و چی می خواد.. )
مرحله دوم: همه چیز گذرا است
مرحله دوم این است که به خود بفهمانید همه چیز بزودی ناپدید می شود....خودتان هم همینطور. شما از روز اول و همیشه که اینجا نبودید و برای همیشه هم اینجا نخواهید بود. بنابراین هیچ چیزی دائمی و ماندگار نیست.
(اره این خوبه. اومده اما نمی تونه زیاد بمونه. یادت باشه آشپزی تو هست که باعث میشه اون بمونه یانه«بحران رو می گم»)
مرحله سوم: شاهد باشید
سوم اینکه شما فقط شاهد هستید. شما مثل کسی که مشغول تماشای فیلم است، فقط شاهد هستید. بدن خود را ریلکس کنید و برای پانزده دقیقه شاهد باشید. حتم داشته باشید که می توانید با مشکل خود کنار بیایید.
(همون چیزی که گفتم خونسرد. ازش پذیرایی کنید. این مهمون ناخونده، وقتی بفهمه که نسبت بهش آلرژی ندارید میزاره میره)
این دستور را موقعی که احساس می کنید مراقبه کردن برایتان مانند عادت شده است هم انجام دهید. این دستور مانند دارو است. دارویی برای تقویت مراقبه یا هنگامی که فشارهای زندگی مانع مدیتیشن می شوند.
(جای هر جور مراقبه ای فقط نفس بکشید تا اکسیژن کافی برای فکر کردن مثبت داشته باشید)
نظر من همیشه با فلاسفه و دانشمندان یکی نیست. قوانین طبیعت برای ما ساخته شده که بتونیم به میل خودمون عوضشون کنیم البته در جهت «بهتر و درست تر زندگی کردن خودمون و اطرافیانمون».
موفق باشید.
اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم ، سعی می کردم بیشتر اشتباه کنم ، بی عیب و نقص نباشم ، بیشتر استراحت می کردم . خیلی چیزها بود که آنها را نباید جدی می گرفتم ، باید دیوانه تر می بودم .
من از آن دسته آدمهایی بودم که همیشه با دماسنج ، کیسه آب جوش و بارانی و چتر نجات سفر می کردم . اگر بار دیگر متولد می شدم ، سبک تر به مسافرت می رفتم .
اگر زندگی بار دیگر تکرار می شد ، در سپیده دم روزهای بهاری ، با پای برهنه پیاده روی می کردم و در پاییز ، تا دیر وقت به خانه بر نمی گشتم ، بیشتر چرخ و فلک سواری می کردم ، طلوع خورشید را بیشتر تماشا می کردم و با بچه ها بیشتر وقت می گذراندم . فقط اگر زندگی بار دیگر تکرار می شد .
اما می دانید که نمی شود ! "
خیلیهاتون حتی یادتون هم نمی یاد. از زیر زمین به اتاق
از اتاق تو کوچه
آخرش هم لحاف به دوش و با پای پیاده یه شهر دیگه..
مشکل اینجاست که اگر این زمستون هم باز موشک بیاد دیگه اون لحافهای سابق نیست
همه شده مسافرتی و حتی دیگه گرممون هم نمی کنن.
تازه اون بمبها خیلی زور می زد یه خونه رو می ترکوند و یه موج داشت که تا کوچه بغلی بیشتر نمی رفت. اما این جدیدیا می گن همه شهر رو خراب می کنه
میشیم مثل عصر هجریا خوبه نه؟
آره خوبه چرا بد باشه
بدیش اینه که غارا هم خراب شده و عادت هم نداریم لباسهای نصفه بپوشیم...
چه خواب چرتی بود نه؟
حالا فرصتی پیش اومده که می توانم چند روزی را در زیر آب (البته لحظاتی)بگذرانم
پست را خالی می گذارم تا برگردم و از این تجربه برایتون بگویم...
برگشتم
سفر 3 روزه بود اما به 1 هفته انجامید. بانی سفر یک شرکت کره ای با همراهان چینی و کره ای و یک امریکایی و 2 فرانسوی و 2 ایرانی.
1 فرانسوی بانو دانشجوی فوق دکترای بیولوژی و..
1 فراسوی دکترای اقیانوس شناسی
1 امریکایی دانشجوی دکترای آتشفشان شناسی
1 ایرانی دکترای زمین تکتونیک
1 ایرانی دانشجوی دکترای ژئوفیزیک(I)
من تقریبا تنها فردی بودم که عاشق و متنفر از آب بودم .. بودم!!
روز سفر به خودم گفتم برای چی باید به این سفر بروم
- من جز معدود ماهیانی متولد ماه حوت هستم که در سال ببرسانان بدنیا امده.
دو خصلت کاملا متفاوت.
تاکنون به یاد ندارم که در کنار دریا، شوق شنا کردن داشته باشم و همیشه به خیس شدن پاهایم و نگاه کردن به interface آب و آسمان یا به سرعت برخورد موجها اکتفا کرده بودم.
عمر من در کنار دریا به بازی با شن و حفر گودالی که به آب برسد یا جمع کردن گوش ماهی می گذشت.
در زمان خستگی فقط به صدای آب گوش می دادم-
بلاخره به این نتیجه رسیدم که انگیزه سفر مهم نبود . همراهی با ادمهای سفر یا سفر دریایی برایم جالب بود.
ادامه سفر را در ادامه می نویسم شاید کسی علاقه مند نباشد 7 روز سفر را بخواند.
ادامه مطلب
بسياري از مكاتب باطني، افكار و شلوغي ذهن را مانعي براي درك حقيقت مي دانند.
در واقع آنچه مكاتب، انسان ها را از آن باز مي دارند، مشغوليت هاي ذهني بيهوده، محدود كننده و گمراه كننده است.
مشغوليت هايي كه ما را از اصل موضوع دور مي كند، نه تفكري كه ما را به اصل نزديك مي سازد.
زيرا كه تفكر نيز خود راهي به حقيقت است و قطعا شنيده ايد كه ارزش يك ساعت تفكر بيش از ساعت ها عبادت است.
جريان مداوم افكار در ذهن، ما را كور مي كند.
نمي توانيم فراسوي آن ها را ببينيم. درست مانند غبار نشسته بر روي آيينه كه مانع انعكاس تصوير هر چيز مي شود.
بايد فضاي كوچكي براي حقيقت ايجاد كنيد تا بتواند وارد شود.
حقيقت آن مهمان نهايي است. بايد خود را كاملا خالي كنيم و فقط در آن زمان حقيقت به درون مي آيد
رابطه های انسانها با یکدیگر رو به نابودی شخصیت ۲ فرد هست. هر روز امار طلاق به سرعت بالا می رود و حتی کسانی که در کنار هم هستند ۹۰٪ روحشان با هم نیست و جسمشان در فرار از هم.
علت چیست؟
در یک مجلس بحث در مورد خانمی با ۴۷ سال سن و ۱ تجربه ناموفق بود و مرد ۲۸ سال و شکست خورده از یک عشق دوران نوجوانی...
زن نیاز به تشکیل زندگی با مردی که بتواند او را درک کند و به زودی تنهایش نگذارد (نمیرد) و مرد دنبال یک منبع نورانی احساسات روحی و جسمی
تلاقی این ۲ :
زن ابراز محبت و در اختیار گذاشتن جسم و مرد ابزار رفتارهای متقابل برای یک دختر ۲۰ ساله (فراموش می کند که تفاوتهای ۲۰ و ۴۷ بسیار است)
زن توقع یک مرد کامل و بی خطا و مرد توقع رسیدگی در هر حالت
بعد از تلاقی:
زن انزجار از وسیله بودن و مرد تحمل ناسزا گویی
زن نیاز به دوری و داشتن یک ارتباط ساده روحی و مرد تشنه جسمی که دارد دریغ می شود
نتیجه:
زن دنبال فرصت برای خداحافظی و مرد تهدید به سوء استفاده شدن از عشق پاکش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زن سکوت برای فاش نشدن آبروی رفته اش و مرد توهین و تهمت یکی بعد از دیگری
خانم مزاحم من نشوید...پایان
این پست آن قدر اینجا می ماند تا بتوانم درکش کنم.
شمعي روشن كن و به تماشاي آن بنشين .
آيا گمان ميكني شمع در خطي عمودي به پايين ميرود و تمام ميشود ؟ اگر پاسخ تو مثبت باشد، بنابراين، بايد گفت كه شمع را در بستر زمان ميبيني .ممكن است دربارهي زندگي خود نيز به همين شيوه بينديشي.
ممكن است بينديشي كه در نقطهاي از يك خط عمودي، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، به دنيا آمدهي و در نقطهي پاييني اين خط عمودي، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، خواهي مرد.
بدين سان، همهي زندگي خود را بسان شمع ميبيني كه آب ميشود و سر انجام تمام ميشود. تو گمان ميكني كه شمع به پايين مي رود. تو گمان ميكني كه شمع تمام ميشود و ميميرد
ادامه مطلب
نمی تونم انتخاب کنم
اما امسال جز انتخابام نیست
اي عشق !
آزادم كن
تا چون مرغابيان مهاجر ،
از اين مرداب ملال پر كشم .
اي عشق !
آزادم كن
تا چون سيلي كه مي مويد و مي خروشد ،
به دريا روم .
اي عشق !
آزادم كن
تا چون آتش بي لگام جنگل ،
تا چون تندري كه به بانگ بلند مي خندد
تاريكي را بدرم
و بنياد غم را بر اندازم .
اي عشق ،
آزادم كن .
من هنوز هم معتقدم كه با ايمان نستوه است كه انسان مي تواند با ترديد و پليدي و زشتي رويارو شود ، و آنها كه سايه اند را در پرتو نور عشق خويش محو كند .
(( به هيچ چيز و هيچ كس، جز دل خود، تكيه نكن.))
ادامه مطلب
جوری که دنبالش راه بیافتی تا بهش بگی سلام
امروز از اون روزا بود توی کوه نگاهی ...
تقریبا قدمهام رو آهسته کردم جوری که صدا پاهاشو که آرام بر می داشت بشنوم
...
ادامه مطلب
می گی نه!!! نگاه کن![]()
ادامه مطلب
نمی فهمیدم یعنی چی تا اینکه زد و شدو ...
داریم یه مدتی می رم ولایت
خیلی زود می بینمتون
حق نگهدارتون
چند تا سوأل هست. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.
آماده اید؟
ادامه مطلب
الان که اومدم نت بردی پیغام داده بود .دیر جنبیدی داداش بردیا![]()
"ما واسش تولد گرفتیم"
اینم مطلبش
من و تاجی از سال ۱۳۷۲ دوست هستیم. اون موقع تاجی دانشجویی سال آخر پزشکی بود. دوستیمون خیلی اتفاقی بود. من رفته بودم درمونگاه دیدم یه دانشجوی انترن اونجاست خیلی لاغر و ساده.ترجیح دادم جونم رو دست این پزشک نابکار بسپارم ...
اما دیدم هی منو نگاه میکنه تا اینکه گفت تو دوست نازی نیستی نازی معتمدی.((راستش منو نازی هم سنیم اما از بچگی هیچ وقت با هم خوب نبودیم. یادم نمی یاد حتی یکبارم وقتی اسم همو می گیم قیافه تو هم نکشیم
.حالا این خانم مردنی اسمشو نبر(نازی جون ناراحت نشی ها)رو آورده بود))
خوب
منم گفتم: نه خیرم. آمدم بیرون...
اما از شانس بدم وقتی فرداش رفتم خوابگاه افی اینا، دیدم بلللللللله خانم تو راهروست. گفت: ببخشید منظورم افسانه معتمدی بود. منم زدم زیر خنده و این شد که با هم دوستیدیم...
امشب هم واسش یه کمر بند لاغری ماژیک خریدیم .آخه رفته دردر توپولیده.
من سهم کمتری
داشتم بیشترشو افی و منیر
دادن دستتون درد نکنه.
تولد تولد تولدت مبارک![]()
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.
ادامه مطلب
از صبح یک میلیون کار انجام دادم و یک میلیون جا رفتیم. باز آمدم خونه داغ عید زد به دلمو حالمم رو خراب کرد.
ادامه مطلب
این قسمت جلسات فمنیستی و تصمیمات آن
مامی محترم و دوستان دوره های سیاسی منبی بر حفظ و تثبیت نظام سلطه زنان بر مردان تشکیل می دهند. این جلسات به صورت دوره ای ۱۵هر روز یک بار در منزل هر یک از دوستان تشکیل می شود.
ادامه مطلب
مثلا:
ادامه مطلب
ادامه مطلب
شبی داشتم درس می خوندم و توی نت مقالات جدید رشته کوفتی خودمو سرچ (جستجو ) می کردم دلم هوای دوستم رو کرد.
ادامه مطلب
يه شبي از اين شبا به سمت ديار تبريز رفتيم.
من بودم و جيمبو، رفيق و مونس غمها و شاديام و يه دوست خوب به نام "نرگس". اين نرگس بنفشه ورق نه اون يکي نرگس
شروع داستان تفريز رفتن اين بود که يه چندتا معدن بود که مي خواستم ببينم و بنگرم و اگر هم شد نظر کارشناسي بدم. بله با اجازه بزرگترا
ادامه مطلب
ادامه مطلب
مشکن دلی را که روزی می شکنن دلت را
این یه قصه است نه بیشتر نه کمتر
یه روزی از این روزا دخترک کوچولو دلش خواست که کسی رو ببینه خواست که عشق و دوشت داشتنو تجربه کنه. اون روزای دیگه به خودش گفته بود جیزه ...
چه قصه بی مزه ای نه؟
بله شمس هوس کوه کرده بودندی، ای داد و بی داد ...
پنجشنبه یه هفته نامعلوم پاشدندی شال و کلاه کردندی که روندی قله های ... نه همین درکه خودمون ... رو فتح کردندی.
القصه، مولانا الاغ خودشو که همون جیمبو باشندی برداشتندی و راه افتادندی دنبال این شمس معلوم الحال یا معدوم الحال، نمی دونم والاه ننه چی بگم؟
وقتی رسیدندی به مرحله هفتم ... آسمانها، تو اون حال بی حالی، اگه گفتندی شمس چی خواستندی؟
آدامس بادکنکی؟
نه دیگه اینقدم شمس ما پرت نیست.
شاخه های نونهال بیدمشک و
گفت(شمس): مولانا دخترم روندی واسم آورندی که پرتت کنندی پله هشتم و اندی(می خواست پارتی مون بشه ها) و آقا جونم گفتندی که مولانای دربدر (منظور دربدر پیتزا نیست کیفیت نداره) رفتندی که بیاورندی خواسته استاد را.
در بین راه تقلب هم نمودندی از ممد آقا کمک خواستندی چون شاخه ها سخت چیده شوندی. صداقت مولانا منو کشتندی. چون ابراز کردندی که ممد آقا بودندی نه من... (بابا جون ناخنها را تازه فرنچ کرده بودم)
از آن پس استاد گشنه گشتندی (آدمی دیگه)و به دیار باقی ...نه!! نه!! آومدندی پایین آش و ماش رشته بخورندی... این چنین بودندی ماجرای مولانا و شمس
پس از آن تا مدتی مولانا شمس را ندیدندی چوناکه آنگونه سرش را شیره مالیدندی و فرستادندی دنبال نخود سیاه و به او آش ندادندی ...
این هم شاهدش:
ادامه مطلب رو ببین
ادامه مطلب
برگشتن به دوران جنيني و شنيدن انحصاري لالائي قلبِ مادر در تنهائي محض.
سکوت در مکالمه تلفني، يعني ترديد يا مزاحمت، يا شرم.
هر سکوتي، سرشار از ناگفته ها نيست، بعضي وقت ها، سرشار از خجالتِ گفته
هااست.
ادامه مطلب
2 وفاداري و احترام در دوستي يکي از نشانههاي هوشمندي است.
3 گاهي براي دوستتان روي پيامگير تلفنش پيام دوستانهاي بگذاريد.
4 به کسي اجازه ندهيد درباره دوستانتان تعيين تکليف کند.
5 به بچههايتان اجازه ندهيد که به شما بگويند با چه کسي ميتوانيد دوست باشيد و با چه کسي نميتوانيد. اين زندگي شماست و لازم است خودتان درباره همه چيز تصميم بگيريد.
6 به بچههايتان کمک کنيد تا بتوانند با دوستانتان ارتباط خوبي برقرار کنند. همچنين به آنها اطمينان بدهيد که دوستهاي شما آنها را خيلي دوست دارند.
7 به دنبال دوستي بگرديد که پس از هر شکست، باز هم بتواند سرش را صاف نگه دارد.
8 حتي اگر در کنار دوستان خوبتان از موضوعي خيلي عصبي شدهايد، باز هم از کوره در نرويد.
9 براي اينکه نسبت به يکديگر علاقه و محبت بيشتري احساس کنيد، با هم رازهاي کوچکي داشته باشيد.
10 در زمان گرفتاري که همه به کمک هم احتياج دارند، پشت دوستتان را خالي نکنيد.
11 يکي از نشانههاي اينکه رابطه شما به خوبي در حال پيشرفت است، اين است که دوستانتان بدون هيچ دليلي و تنها براي شنيدن صدايتان با شما تماس ميگيرند.
12 سعي کنيد همه کساني که با شما دوست هستند، در يک رده سني نباشند.
13 اگر دوستتان به شما اجازه ميدهد که وسايل مورد علاقهاش را قرض بگيريد، بدانيد که خيلي دوستتان دارد.
14 اگر يکي از دوستانتان تنها به خودش و نيازهايش ميانديشد، او را ترک کنيد.
15 از دوستانتان انتظار نداشته باشيد علم غيب داشته باشند و خود به خود از آنچه شما ميخواهيد، باخبر شوند.
16 اگر دوستي با شما صادق نيست و در کنارش احساس امنيت نميکنيد، او را کنار بگذاريد.
17 وقتي يکي از دوستانتان به سراغتان ميآيد تا اخبار خوب و مثبت زندگياش را با شما تقسيم کند، با نگاهي مشتاق و لبخندي شيرين از او استقبال کنيد.
18 در ديدار اول با يک دوست تازه، زياد پرحرفي نکنيد، کسي دلش نميخواهد داستان کامل زندگي شما را بشنود.
19 اگر کسي که به تازگي با او دوست شدهايد، درباره زندگي شما چيزي نميپرسد و فقط درباره خودش صحبت ميکند، دوست ديگري پيدا کنيد.
20 وقتي با دوستانتان شوخي ميکنيد، زمان خاتمه دادن به شوخي را هم در نظر داشته باشيد، اگر نميخواهيد در پايان به غير از خنده، اتفاق ديگري ميان شما رخ دهد
رفتم تجریش خودمون
همون بازاری که همه اجناسش عالی هستند یادتون اومد کدوم رو می گم معلومه
خب تندیس؟ نوررررررررچ![]()
همون بازار قدیمی خودمون که تا کلی بهت تنه نزن نمی تونی یک دور کامل از این سر به اون سر بزنی
این دفعه من از قدس تا تجریش با ۸ بار تنه خوردن فتحش کردم فعلا رکورد دارم اگه کسی کمتره بگه که اسمشو تو لیست بنویسم.
خلاصه بعد از تماشای کلی سمنو
که خوب نیست لاله چاق می شه و خرج حدود ۸۰ هزار تومان پول بی زبون
رفتم دنبال دوستی که بریم کوه اشتباه نکنید ما قصدمون کوه بود نه شکار آهو.
از اون جایی که هر چیز نطلبیده ای مراد میشه
ما هم دو جفت آهوی کوچولوی بین ۵۸ تا ۶۶ همین جوری پیدا کردیم. هر چند که قصد ما این بود که با دوست جون کوهنوردی کنیم
اما دراثر این برخورد جالب صاحب یک شیشه داروی معجزه آسای آلفرد شدم
. اینم ورزش کردنه دیگه ... شک دارید؟
هه هه این مال من و دوستمه خودتو شریک نکنید که نیستم ![]()
یکی بود یکی نبود یه روزی از این روزای بیست و چهار ساعتی من بودم یه مهمونی
به به مهمونی.. از اونجا شروع شد که من با مترو اومدم دم خونتون نبودی راستشو بگو کجا رفته بدی؟
... بعد از تعارفات مهمان و رنگبرنگ شدن دختر صابخونه رسیدیم به ناهار آخ جون فسنجون ؟ نورچچچچچچچچچچچچچ بادمجون ؟ نوووووووووووووورچ قرمه سبری
ووووووووووووووووووووووووووووای چیه این قورمه سبزی اما
گاهی اونم به ندرت قرمه سبزی دوست دارم
اون روز کم آفتاب به! به! خوردیم قرمه سبزی. به اصلاح آقایون که هر چه اصلاحات ناملموسه باب میکنن و می ندازن گردن ما خانمهای نازنین، حالشو بردیم هه هه
قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید چون مترو اون موقع شب تعطیل بود.
اما نکته این مطلب: دختر صابخونه نمی دونم خورشتو خالی کرد رو پولو یا پولو رو ریخت رو خورشت به هر حال هر کاری کرد نتیجه آن شد که غذای جدید به نام آش قورمه پو سبزی لو ساخت
هفته دیگه ثبت شرکتها بعد اینکه کپی شناسنامتو بردی دادگاه مهر کردی بیا به ثبتش برسون
دیگه روی من سیاه. بقیه نداره
چون دل به یکی دادی، آتش به دو عالم زن
هم نکتهی وحدت را با شاهد یکتاگو
هم بانگ اناالحق را بر دار معظم زن
هم چشم تماشا را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را بر گیسوی پر خم زن
هم جلوهی ساقی را در جام بلورین بین
هم بادهی بیغش را با سادهی بی غم زن
ذکر از رخ رخشانش با موسی عمران گو
حرف از لب جان بخشش با عیسی مریم زن
حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن
چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی نی با دل خرم زن
چون آب بقا داری بر خاک سکندر ریز
چون جام به چنگ آری با یاد لب جم زن
چون گرد حرم گشتی با خانه خدا بنشین
چون می به قدح کردی بر چشمهی زمزم زن
در پای قدح بنشین زیبا صنمی بگزین
اسباب ریا برچین، کمتر ز دعا دم زن
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرحم زن
یا پای شقاوت را بر تارک شیطان نه
یا کوس سعادت را بر عرش مکرم زن
یا کحل ثوابت را در چشم ملائک کش
یا برق گناهت را بر خرمن آدم زن
یا خازن جنت شو، گلهای بهشتی چین
یا مالک دوزخ شو، درهای جهنم زن
یا بندهی عقبا شو، یا خواجهی دنیا شو
یا ساز عروسی کن، یا حلقهی ماتم زن
زاهد سخن تقوی بسیار مگو با ما
دم درکش از این معنی، یعنی که نفس کم زن
گر دامن پاکت را آلوده به خون خواهد
انگشت قبولت را بر دیدهی پر نم زن
گر هم دمی او را پیوسته طمع داری
هم اشک پیاپی ریز هم آه دمادم زن
سلطانی اگر خواهی درویش مجرد شو
نه رشته به گوهر کش نه سکه به درهم زن
چون خاتم کارت را بر دست اجل دادند
نه تاج به تارک نه، نه دست به خاتم زن
تا چند فروغی را مجروح توان دیدن
یا مرحم زخمی کن یا ضربت محکم زن

بدون شرح
جایت در بین دوستان خالی
۸ اسفند

happy valentine's day
امروز که دور از منزل بودم در نهایت دلتنگی رفتم به یه رستوران. همه دوتایی بودن. جزززززززززززززززز من .
آقای نازو مهربون صاحب رستوران دلش سوخت ... نمی دونم چی بود که واسم این قلب و آورد کلی خوشحال شدم.الان هم به سوییچ (ماشینم) جییییییییییییییییییییییییمبو وصلش کردم. اونقده خوشگله به به!!!!!!!!!!!!!!!!!
امسال اصلا کادویی ولنتاین قبول نمی کنم( اما این کلی چیز دیگه بود) فرق وکوله
ایشان معتقدند که من شبیه این عکس هستم
هستم هستم نیستم هستم نیستم هستم


كاري را برگزين يا موجب كاري باش كه سخت بدان دل بسته يي وقت و نيروي خود را در اين راه صرف كن، دل و جان بدان بسپار. به هنگام پرداختن به چنين كاري، هيچ چيز مهم نيست. زمان مي گذرد، بي آن كه گذر زمان را حس كني. چنين كاري با خرسندي و رضايت همراه است
خداوند ميفرمايد:
بخواهيد تا داده شود ، بجوئيد تا بيابيد، درب بزنيد تا به روي شما باز شود اگر كودكي از والدين خود نان بخواهد آيا به او سنگ ميدهند ؟ پس چقدر بيشتر به شما خواهم داد اگر شما بخواهيد من بر پشت درب دل شما ايستاده ام و درب ميزنم ، شما فقط كافيست بشنويد و درب را باز كنيد آنگاه من در قلب شما ساكن ميشوم و با روح پاك خود شما را تطهير ميكنم و شما دوباره متولد ميشود
مطلب از دوست عزیزم نرگس است که به نام خودش اینجا ثبت می کنم
1) TODAY I WILL NOT STRIKE BACK:
If someone is rude, if someone is impatient, if someone is unkind...
I will not respond in a like manner
1) امروز، من به عقب باز نمی گردم:
اگر کسی خشن است، اگر کسی بد اخلاق است، اگر کسی نامهربان است، من عکس العمل و واکنشی بهش نشان نمی دهم مثل عادات گذشته.
2) TODAY I WILL ASK GOD TO BLESS MY ENEMY:
If I come across someone who treats me harshly or unfairly, I will quietly ask God to bless that individual I understand that enemy could be a family member, neighbor, co-worker, or a stranger.
2) امروز از خدا خواهش می کنم که دشمنم را بیامرزد:
اگر با کسی برخورد کردم که رفتارش با من غیر منصفانه و با خشونت است، به آهستگی و بی صدا از خدا می خواهم که آن شخص را مورد آمرزش قرار دهد؛ من می فهمم که دشمن می تواند یک عضو خانواده، یک همسایه، یک همکار و یا یک غریبه باشد.
3)TODAY I WILL BE CAREFULE ABOUT WHAT I SAY:
I will carefully choose and guard my words being certain that I do not spread gossip.
3) امروز، در مورد چیزهایی که بیان می کنم، محتاط خواهم بود:
احتیاط و دقت در انتخاب کلمات منجر می شود که من شایعات را انتشار ندهم.
4) TODAY I WILL GO THE EXTRA MAIL:
I will find ways to help share the burden of another person.
4) امروز مسافت اضافی را خواهم پیمود:
امروز راهی پیدا می کنم برای تقسیم کردن مسئولیت های شخص دیگری.
(راهی پیدا می کنم تا مسئولیت های شخص دیگری را تقسیم کنم و بخشی از آن را من به دوش بکشم)
5) TODAY I WILL FORGIVE:
I will forgive any hurts or injuries that come my way.
5) امروز فراموش می کنم:
امروز هر آزار و آسیبی که سر راهم قرار می گیرد را فراموش کنم.
6) TODAY I WILL DO SOMETHING NICE FOR SOMEONE:
BUT I WILL NOT DO IT SECRETLY:
I will reach out anonymously and bless the life of another.
6) امروز، کار زیبایی برای کسی انجام خواهم داد:
اما این کار را مخفیانه انجام نخواهم داد.
ناشناسانه، رحمت و برکت را بر زندگی دیگران می گسترانم.
7) TODAY I WILL TREAT OTHERS THE WAY I WISH TO BE TREATED:
I will practice the golden rule – "Do unto others as I would have them do unto me" – whit everyone I encounter.
7) امروز متفاوت برخورد می کنم، این راهیه که باعث می شه متفاوت باشم:
قانون طلایی را تمرین خواهم کرد – "با دیگران همان گونه باش که دوست داری آنان با تو باشند." _ با هرکسی که برخورد می کنم.
8) TODAY I WILL RAISE THE SPRITS OF SOMEONE I DISCOURAGED:
My smile, my words, my expression of support, can make the difference to someone who is wrestling life.
8) امروز، روح کسی را که دلسرد کرده بودم را بیدار می کنم:
لبخندم، کلماتم، بیانم، پشتیبانم هستند تا بتوانم تغییر بدهم کسی را که با زندگی کشمکش دارد.
9) TODAY I WILL NATURE MY BODY:
I will eat less, I will eat healthy foods, I will thanks God for my body.
9) امروز می خواهم به بدنم رسیدگی کنم:
کمتر غذا می خورم، فقط غذاهای سالم می خورم، خدا را برای بدنی که بهم داده شکر می کنم.
10) TODAY I WILL GROW SPIRITUALLY:
I will spend a little time in prayer today. I will begin reading something spiritual or inspirational today, I will find a quiet place.
10)امروز، روحانیت و معنویت را در خودم پرورش می دهم:
امروز وقت بیشتری را برای نماز و دعا صرف خواهم کرد. امروز خواندن چیزی معنوی یا الهامی (کتاب آسمانی) را آغاز می کنم و یک مکان آرامی را پیدا خواهم کرد.
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که ”یکی از این روزها“ آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... ”یکی از این روزها“ ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید








