سوال خطرناکیه
![]()
نظر من اینه خدا خداست. به هر زبان و دینی یکی است
![]()
بعد از او درست زندگی کن
اگر راه را گم کنی درمانده ای بیش نخواهی بود
![]()
پس بیا با ما راههای به سوی خدا را پله پله طی کنیم
![]()
بدون اینکه فاصله ای بین ما باشد.
منتظرتان هستم با مبحث پیدایش دین (آدینه-ورهرام روز-آذرماه )
عاشق ترین عاشق دنیا

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی
باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت
اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی آخر عشق رو هم ببینی .
میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم
به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن
فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن
فرشته ی تو
فرشته ی او
فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......
من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم
عاشق همه ی مردم دنیا ...
یه روزی منم عاشق بودم فکر می کردم از من عاشق تر وجود نداره
شاید فکر می کردم عشق یعنی از خود گذشتگی واسه همین عاشق بودم
برای همین اون قدر تحمل کردم که مرتبه تحملم رفت به عرش ملکوتی
اما امروز هم باز عاشق هستم اما عاشق خدای بزرگم با همه نیکی هایی که به من ارزانی کرده
و باقی...
فقط می تونم دوست داشته باشم
همه دنیا بشنوید دوستتان دارم ...
شلوغه الکیه
دنبال یه دفتر جدید
دنبال کارای یه پروژه جدید
دنبال تفکرهای جدید
دنبال اینکه من مصرف کننده هستم
یا دارم مصرف می شوم
یا تولید کننده هستم...
حالا با این همه دغدغه
یکی از بازیهای من و روزگار به وقت اضافه کشیده
منتظر یه تصمیم ساده هستم (نه تصمیم کبری)
تصمیم کسی که حتی نمی تونه واسش نظری بده
هییییییییییییییییییییییییی
حوصله من کمه خدا جونم
یه کم بهم از این جور چیزا که می گی بهش صبر ... طاقت... بهم قرض بده
بنظرتون باید این وقت اضافه رو به کسی که نمی تونه یه جهش ساده انجام بده باید داد؟
خوب می ترسم نتونم و خراب کنم...
نمی دونم... چون به راهی نرسیدم نوشتم که راهنماییم کنید.
بزار ببینم عمو حافظ چی میگه...
| ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل | سلسبيلت کرده جان و دل سبيل | |
| سبزپوشان خطت بر گرد لب | همچو مورانند گرد سلسبيل | |
| ناوک چشم تو در هر گوشهای | همچو من افتاده دارد صد قتيل | |
| يا رب اين آتش که در جان من است | سرد کن زان سان که کردی بر خليل | |
| من نمیيابم مجال ای دوستان | گر چه دارد او جمالی بس جميل | |
| پای ما لنگ است و منزل بس دراز | دست ما کوتاه و خرما بر نخيل | |
| حافظ از سرپنجه عشق نگار | همچو مور افتاده شد در پای پيل | |
| شاه عالم را بقا و عز و ناز | باد و هر چيزی که باشد زين قبيل |
بسياري از مكاتب باطني، افكار و شلوغي ذهن را مانعي براي درك حقيقت مي دانند.
در واقع آنچه مكاتب، انسان ها را از آن باز مي دارند، مشغوليت هاي ذهني بيهوده، محدود كننده و گمراه كننده است.
مشغوليت هايي كه ما را از اصل موضوع دور مي كند، نه تفكري كه ما را به اصل نزديك مي سازد.
زيرا كه تفكر نيز خود راهي به حقيقت است و قطعا شنيده ايد كه ارزش يك ساعت تفكر بيش از ساعت ها عبادت است.
جريان مداوم افكار در ذهن، ما را كور مي كند.
نمي توانيم فراسوي آن ها را ببينيم. درست مانند غبار نشسته بر روي آيينه كه مانع انعكاس تصوير هر چيز مي شود.
بايد فضاي كوچكي براي حقيقت ايجاد كنيد تا بتواند وارد شود.
حقيقت آن مهمان نهايي است. بايد خود را كاملا خالي كنيم و فقط در آن زمان حقيقت به درون مي آيد
رابطه های انسانها با یکدیگر رو به نابودی شخصیت ۲ فرد هست. هر روز امار طلاق به سرعت بالا می رود و حتی کسانی که در کنار هم هستند ۹۰٪ روحشان با هم نیست و جسمشان در فرار از هم.
علت چیست؟
در یک مجلس بحث در مورد خانمی با ۴۷ سال سن و ۱ تجربه ناموفق بود و مرد ۲۸ سال و شکست خورده از یک عشق دوران نوجوانی...
زن نیاز به تشکیل زندگی با مردی که بتواند او را درک کند و به زودی تنهایش نگذارد (نمیرد) و مرد دنبال یک منبع نورانی احساسات روحی و جسمی
تلاقی این ۲ :
زن ابراز محبت و در اختیار گذاشتن جسم و مرد ابزار رفتارهای متقابل برای یک دختر ۲۰ ساله (فراموش می کند که تفاوتهای ۲۰ و ۴۷ بسیار است)
زن توقع یک مرد کامل و بی خطا و مرد توقع رسیدگی در هر حالت
بعد از تلاقی:
زن انزجار از وسیله بودن و مرد تحمل ناسزا گویی
زن نیاز به دوری و داشتن یک ارتباط ساده روحی و مرد تشنه جسمی که دارد دریغ می شود
نتیجه:
زن دنبال فرصت برای خداحافظی و مرد تهدید به سوء استفاده شدن از عشق پاکش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زن سکوت برای فاش نشدن آبروی رفته اش و مرد توهین و تهمت یکی بعد از دیگری
خانم مزاحم من نشوید...پایان
این پست آن قدر اینجا می ماند تا بتوانم درکش کنم.
اون شب ۴ ساعت رکاب زدم ...
وقتی رسیدم اونقدر با تو حرف زده بودم که گذر زمان را نفهمیده بودم...
صبح برگشت ...
ادامه مطلب
------------------------------------
مطلب بر گرفته از گروه ریکی در ستایس خدااست...
من از خدا خواستم ...
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
خدا گفت : نه
ادامه مطلب
بعضی وقتا از خودم می پرسم: مگه من چه گناهی کردم که خداوندچینین مشکلی سر راه من قرار داد ؟
برای پاسخ به این سوال یک مثال جالب می زنم :
ادامه مطلب
ار اونجایی که هم باید شاکر بود خوب شکر
یه عمو دارم که همیشه سرشو کمی کج می کنه و زیر چشی خدا رو نگاه می کنه می گه "مرسی ممنون"
. آموخته ام... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
پرسيد: پس تو ميخواهي با من گفتگو كني؟
پاسخ دادم:
ادامه مطلب
ادامه مطلب

روز قيامت دو نفر را مى آورند كه سزاوار جهنّم و دوزخ هستند؛
به يكى از آنها امر مى شود، وارد دوزخ شو.
او با عجله و شتاب به سوى دوزخ مى رود،
به او مى گويند: مگر نمى دانى تو را به كجا مى فرستند؟!
مى گويد: مى دانم ، من به خاطر نافرمانى خدا مستحق جهنّم شده ام ،
اگر امروز هم نافرمانى خداى ارحم الراحمين را كنم ،
موجب عذاب بسيار سخت خواهم شد،
ادامه مطلب
تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي!
عجيبتر كه چه آسان نبودنت شده عادت !
چه بي خيال نشستيم !
نه كوششي نه وفائي

امشب کشف کردم که چرا خدا نمی خوابد! شاید هم بازکشف باشد. شبهای عروسی هم این سوال برایم پیش می آمد. با خود می گفتم چرا امشب اینقدر دیر بیدارمانده ام و احساس خستگی نمی کنم. می فهمیدم که نشاطی داشتن اسباب بیداری است. ولی حالا فکر می کنم وقتی کاری داری که از آن نشاط می خیزد خواب پنهان می شود. خداوند هم برای همین است که نمی خوابد. چون همیشه در کار است. همیشه مشغول طرحی نو و کاری نو است. صاحب نشاط است. نشاطی که به خواب و چرت مجال نمی دهد. برای آدمی این البته مقدر و مقدور نیست اما برای نمونه دست کم یک نفر هست که روی زمین مثل خدا بی خواب است. خضر پیامبر البته نشنیده ام که خواب نرود اما از آن چه در باره او شنیده و می دانم باید نتیجه گرفت که او کسی است که نمی خوابد. کسی که تمام وجودش سبز (خضر) است و حتی گرده های گیاهان مست بر سر و روی و بدنش که می نشیند سبز می شود و او ناچار باید دستی به سیمای خود بکشد تا آنچه را سبز شده است بروبد و پاک کند. همه ما خضرهای بالقوه ایم. گاهی سبز می شویم و بی خواب و بی نیاز به خواب و می بینیم صبح شده است. برای خدا و خضر شب و صبحی وجود ندارد. هر چه هست نشاط خلق و کار و طرح نو است. گاهی ما نیز به آن ساحت نزدیک می شویم. بی خواب می شویم. چیزی در ما زاده شده است. خواب دنیای نزدیک شدن به خود است. کسی که خوابش نمی برد به خود نزدیک شده است. خدا نزدیک است. عین نزدیکی و یگانگی با خود است. ما هم وقتی با خود نزدیک می شویم از خواب بی نیاز می شویم. خواب دنیای آزادی است. آزادی که داشتی بی خواب می شوی بیدار می شوی. خواب برای گریز از بندهایی است که به پای آزادی ما بسته می شود. مثل اصحاب کهف

بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن.
من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "
چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند.
او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."
همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد
پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد
شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید
پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت: خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟
خدا جواب داد: بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی
تقدیم به خواهرانم و دوستانی که برایم مثل خواهر نزدیکند
Today is sister's day, send this to all your sisters even me if I am like one.
If you get back 7, you are loved.
Happy Sister's Day!
I LOVE YA SISTA'!!! :-)
Girlfriend and Sister's Week
I am only as strong as the coffee I drink, the hairspray I use and the friends I have
To the cool women that have touched my life. Here's to you!
What would most of us do without our sisters, confidants and shopping, lunching, and traveling girls?
Let's celebrate each other for each other's sake!
TO MY GIRLFRIENDS!
If you get this twice you know you have more than one girlfriend. Be Happy!
PLEASE PASS THIS ON TO ALL OF YOUR GIRLFRIENDS AND RETURN IT TO THE FRIEND WHO SENT IT TO YOU!
It is good to be a woman

با قلبی آکنده از درد با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است
ازین دنیای تیره و تار به تو پناه آورده ام
پروردگارا
یاریم ده و نگذار در باتلاق دنیا فرو روم دلم برایت تنگ است دستهایم را بگیر
پروردگارا ! به من توانايى ده که قلبى آرام داشته باشم و عشقى پايدار
پروردگارا
به اين گمشده ى از راه مانده معرفت عطا کن
شناخت عاشقان سرا پا محو وصالت را نصيبم کن
از باده محبت خود به کام تشنه من بچشان
و شمع پر نور عشقت را در تاريکخانه دل من روشن بنما
از شراب وصلت مستم کن و از منيت و خوديت خود نيستم گردان
مرا از درگاهت مران و از عنايت و رحمتت محرومم مگردان
دنيا گذران است و من نيز خواهم رفت و خواهم رفت
خدايا
تقديرم را به گونه اى رقم بزن كه خوشنودى تو در آن باشد
من جز اين نمي خواهم و نخواهم خواست
بارالها
محبتت را هر روز در قلبم افزون تر كن
اميد ، ايمان ، اراده ، كمال و سعادت را بر زندگيمان حاكم ساز كه فقط تويى توانا بر هر كار
آه ای خدا
هر وقت نااميد مي شم ، غمگين ميشم ، دلم ميشكنه يا ... سوره يس رو ميخونم
چقدر ابهت داره به خصوص سه آيه اولش
خدايا
من در مقابل قدرت بى كران تو هيچم . منو به حال خودم وا نگذار
آيا نيست آنكه آفريد آسمانها و زمين را توانا بر آنكه بيافريند مانند ايشان را
بلى اوست آفريننده دانا
جز اين نيست كار او ، گاهى كه چيزى خواهد كه بدو گويد بشود ، پس بشود
پس منزه هست آنكه بدستش پادشاهى هاى همه چيز است
و بسوى او بازگردانيده شويد
ای خدا ... فقط به صدای دلم گوش کن ... دلی که جای تو است ... قول می دهم
الهی آمین
هستی ووراء هستی متعلق به مرتبه اصلی يا غيرمتجلی باشند، تجلی به نحوی خود رادر مقابل آن قرار میدهد در حالیکه به سبک نسبی و موهومیاش آن را امتداد میدهد
نسبيت خود از سطح اصل شروع میشود، چون اين نسبيت است که هستی را از وراء هستی منفک میگرداند و آن است که به مااجازه
در عبارات بودایی از جبروت به "بودهیستوه" ولاهوت به"دهر مکایه" یا " بودا"و هاهوت به"شونیه"یا "نیروانه"نام برده شده است.مفاهیم میخواهند خداباورانه یا غیر خدا باورانه باشد واقعیت مد نظر یکی است .هرکس که نخست یک مطلق و سپس برتری این مطلق را میپذیرد نمی تواند کافر به معنای رایج آن باشد
این حضرات پنج گانه درابتدا) قلمروانسانی یا جسمانی دوم)قلمروپادشاهی چون بلافاصله برعالم جسمانی حکومت می کند.
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت
سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس
سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي
جاي اينکه از گل ها شکايت کنيم که چرا خار دارند
بيائيم از خارها تشکر کنيم که گل دارند
واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری واشک میریزی برات اشک میریزه.... برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه...
عاشقه کسی باش که دوستت داشته باشه
تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!
هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن.
قلبت را خالي نگه دار.
اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد.
به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم.
زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟
امی
خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده .
لاری
خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم.
مگی
خدای عزيز!
شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم.
نانسی
خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته اند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟
جين
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی
خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟
آنيتا
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
جان
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ ; اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی.
دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.
بروس
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها!
دنی
خدای عزيز!
من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام
خدای عزيز!
فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.
اليوت
خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس
خدای عزيز!
ما خوانده ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبه ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا
خدای عزيز!
آدمهای بد به نوح خنديدند که تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي ; اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم.
ادی
خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم.
دين
خدای عزيز!
فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم.
چارلز
خدای عزيز!
هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.
اجين
خدای عزيز!
همیشه مراقب من باش چون هیچ کسی رو جز تو ندارم.
لاله
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی

کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن(.
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن)
صدای رعد و برق آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
(خدایا! بگذار تو را ببینم).
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد








