تبليغاتX
منمنهای محقق علوم زمین و فضا
دانشمندی که فقط به علم آموختن بپردازد جای سوال دارد

عاشق ترین عاشق دنیا

 http://i29.tinypic.com/6oikac.jpg

هر جا که باشی میتونی صدای پای عشق رو بشنوی

باید بری رو موجش ، قد تاپ تاپ قلبت

اونوقت ، اگه بتونی تیکه های قلبها رو بهم بچسبونی میتونی  آخر عشق رو هم ببینی .

میدونم اگه به اندازه ی لحظه ای تو هر قلبی زندگی کنم میتونم عاشق ترین عاشق دنیا بشم

به فرشته ها بگو که درها رو باز کنن

فرشته هایی که تو قلبها زندگی میکنن

فرشته ی تو

فرشته ی او

فرشته های ساکن تمام قلبهای دنیا ......

من می خوام عاشق ترین عاشق دنیا بشم

عاشق همه ی مردم دنیا ...

یه روزی منم عاشق بودم فکر می کردم از من عاشق تر وجود نداره

 شاید فکر می کردم عشق یعنی از خود گذشتگی واسه همین عاشق بودم

برای همین اون قدر تحمل کردم که مرتبه تحملم رفت به عرش ملکوتی

اما امروز هم باز عاشق هستم اما عاشق خدای بزرگم با همه نیکی هایی که به من ارزانی کرده

و باقی...

فقط می تونم دوست داشته باشم

همه دنیا بشنوید دوستتان دارم ...

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

این روزا خیلی  سرم شلوغه

شلوغه الکیه

دنبال یه دفتر جدید

دنبال کارای یه پروژه جدید

دنبال تفکرهای جدید

دنبال اینکه من مصرف کننده هستم

یا دارم مصرف می شوم

یا تولید کننده هستم...

حالا با این همه دغدغه

یکی از بازیهای من و روزگار به وقت اضافه کشیده

منتظر یه تصمیم ساده هستم (نه تصمیم کبری)

تصمیم کسی که حتی نمی تونه واسش نظری بده

هییییییییییییییییییییییییی

حوصله من کمه خدا جونم

یه کم بهم از این جور چیزا که می گی بهش صبر ... طاقت... بهم قرض بده 

بنظرتون باید این وقت اضافه رو به کسی که نمی تونه یه جهش ساده انجام بده باید داد؟

خوب می ترسم نتونم و خراب کنم...

نمی دونم... چون به راهی نرسیدم نوشتم که راهنماییم کنید.

بزار ببینم عمو حافظ چی میگه...

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
 سلسبيلت کرده جان و دل سبيل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
 همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوک چشم تو در هر گوشه‌ای         همچو من افتاده دارد صد قتيل
يا رب اين آتش که در جان من است
 سرد کن زان سان که کردی بر خليل
من نمی‌يابم مجال ای دوستان
 گر چه دارد او جمالی بس جميل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
 دست ما کوتاه و خرما بر نخيل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
 همچو مور افتاده شد در پای پيل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
 باد و هر چيزی که باشد زين قبيل
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

بسياري از مكاتب باطني، افكار و شلوغي ذهن را مانعي براي درك حقيقت مي دانند.

در واقع آنچه مكاتب، انسان ها را از آن باز مي دارند، مشغوليت هاي ذهني بيهوده، محدود كننده و گمراه كننده است.

مشغوليت هايي كه ما را از اصل موضوع دور مي كند، نه تفكري كه ما را به اصل نزديك مي سازد.

 زيرا كه تفكر نيز خود راهي به حقيقت است و قطعا شنيده ايد كه ارزش يك ساعت تفكر بيش از ساعت ها عبادت است.

جريان مداوم افكار در ذهن، ما  را كور مي كند.

نمي توانيم فراسوي آن ها را ببينيم.  درست مانند غبار نشسته بر روي آيينه كه مانع انعكاس تصوير هر چيز مي شود.

 بايد فضاي كوچكي براي حقيقت ايجاد كنيد تا بتواند وارد شود.

حقيقت آن مهمان نهايي است. بايد خود را كاملا خالي كنيم و فقط در آن زمان حقيقت به درون مي آيد

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

صداقت و پاکدامنی چگونه قابل اثبات هست؟

رابطه های انسانها با یکدیگر رو به نابودی شخصیت ۲ فرد هست. هر روز امار طلاق به سرعت بالا می رود و حتی کسانی که در کنار هم هستند ۹۰٪ روحشان با هم نیست و جسمشان در فرار از هم.

علت چیست؟

در یک مجلس بحث در مورد خانمی با ۴۷ سال سن و ۱ تجربه ناموفق بود و مرد ۲۸ سال و شکست خورده از یک عشق دوران نوجوانی...

زن نیاز به تشکیل زندگی با مردی که بتواند او را درک کند و به زودی تنهایش نگذارد (نمیرد) و مرد دنبال یک منبع نورانی احساسات روحی و جسمی

تلاقی این ۲ :

زن ابراز محبت و در اختیار گذاشتن جسم و مرد ابزار رفتارهای متقابل برای یک دختر ۲۰ ساله (فراموش می کند که تفاوتهای ۲۰ و ۴۷ بسیار است)

زن توقع یک مرد کامل و بی خطا و مرد توقع رسیدگی در هر حالت

بعد از تلاقی:

زن انزجار از وسیله بودن و مرد تحمل ناسزا گویی

زن نیاز به دوری و داشتن یک ارتباط ساده روحی و مرد تشنه جسمی که دارد دریغ می شود

نتیجه:

زن دنبال فرصت برای خداحافظی و مرد تهدید به سوء استفاده شدن از عشق پاکش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زن سکوت برای فاش نشدن آبروی رفته اش و مرد توهین و تهمت یکی بعد از دیگری

خانم مزاحم من نشوید...پایان

این پست آن قدر اینجا می ماند تا بتوانم درکش کنم.

 

 

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

به یاد سفر دو ترکه خودم و خدا با دوچرخه به مسیر ....

اون شب ۴ ساعت رکاب زدم ...

وقتی رسیدم اونقدر با تو حرف زده بودم که گذر زمان را نفهمیده بودم...

صبح برگشت ...

 

 


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

جشن تیرگان را چگونه گذراندید؟!!

------------------------------------

مطلب بر گرفته از گروه ریکی در ستایس خدااست...
من از خدا خواستم ...
من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید
  خدا گفت : نه


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

خدا همین دور و براست اما کمی سرش شلوغه سال بدو داره یه جوری تموم می کنه انصافا خدایا خوب به دنیا ما سور بده...

 بعضی وقتا از خودم می پرسم: مگه من چه گناهی کردم که خداوندچینین مشکلی سر راه من قرار داد ؟

 برای پاسخ به این سوال یک مثال جالب می زنم :


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

اون قدر مطلب تکراری بود که حرف جدیدی واسه گفتن نداشتم

ار اونجایی که هم باید شاکر بود خوب شکر

یه عمو دارم که همیشه سرشو کمی کج می کنه و زیر چشی خدا رو نگاه می کنه می گه "مرسی ممنون"

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

..آموخته ام... كه زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم                                                                          
                                                                           
. آموخته ام... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم   

ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

کدام یک شما هستید فرشته بیکار یا فضول مردم آزار؟
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند.
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

من خدایم به از این بودیم


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت
 

ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 
شبي در خواب ديدم با خداي خود به گفتگو نشسته‌ام.
پرسيد: پس تو مي‌خواهي با من گفتگو كني؟
پاسخ دادم:

ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

از کتاب صبحانه روح نوشته جلیل فایند :
دعا : الهی، مبادا که روزی توجه پر مهر و حمایت پر عشق تو را احساس نکنم.
فقط امروز : فقط امروز، شکست ها را جبران می کنم و موفق می شوم.
عبارت جادویی : همیشه اوج قدرت در لحظه حاضر است.
تکیه بر خدا : خداوند حامی و تکیه گاه ماست از هیچ چیز نترسید، به خدا باور و اعتقاد داشته باشید و با توکل و تکیه بر قدرت بی حد و حصر خدا، با نبرد زندگی رویارو شوید و ایمان داشته باشید که در دنیا هیچ نیرویی وجود ندارد که بتواند خدا را شکست دهد چون خدا شکست ناپذیر است شما هم شکست ناپذیرید.
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 

 

روز قيامت دو نفر را مى آورند كه سزاوار جهنّم و دوزخ هستند؛

 به يكى از آنها امر مى شود، وارد دوزخ شو.

او با عجله و شتاب به سوى دوزخ مى رود،

 به او مى گويند: مگر نمى دانى تو را به كجا مى فرستند؟!

مى گويد: مى دانم ، من به خاطر نافرمانى خدا مستحق جهنّم شده ام ،

اگر امروز هم نافرمانى خداى ارحم الراحمين را كنم ،

موجب عذاب بسيار سخت خواهم شد،


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

چه انتظار عجيبي !

تو بين منتظران هم عزيز من چه غريبي!

عجيبتر كه چه آسان نبودنت شده عادت !

چه بي خيال نشستيم !

نه كوششي نه وفائي

 فقط نشسته و گفتيم: خداكند كه بيائي
می آیی
نمی دونم چرا وقتی کسی رو دوست داری دوستت نداره!
چرا وقتی کسی رو دوست نداری دوستت داره!
نمی دونم که دوستش دارم یا نه!
اما می گفتیم: خدا کنه که بیایی
من چند روزه که دعا می کنم بیایی
خدا رو می گفتیم که بلاخره میاد یا نه!
انگار قرار نیست که کسی ببینتش
حالا ما نشستیم جای کسی رو که تنگ نکردیم
می مونیم و می گوییم که میای
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 

امشب کشف کردم که چرا خدا نمی خوابد! شاید هم بازکشف باشد. شبهای عروسی هم این سوال برایم پیش می آمد. با خود می گفتم چرا امشب اینقدر دیر بیدارمانده ام و احساس خستگی نمی کنم. می فهمیدم که نشاطی داشتن اسباب بیداری است. ولی حالا فکر می کنم وقتی کاری داری که از آن نشاط می خیزد خواب پنهان می شود. خداوند هم برای همین است که نمی خوابد. چون همیشه در کار است. همیشه مشغول طرحی نو و کاری نو است. صاحب نشاط است. نشاطی که به خواب و چرت مجال نمی دهد. برای آدمی این البته مقدر و مقدور نیست اما برای نمونه دست کم یک نفر هست که روی زمین مثل خدا بی خواب است. خضر پیامبر البته نشنیده ام که خواب نرود اما از آن چه در باره او شنیده و می دانم باید نتیجه گرفت که او کسی است که نمی خوابد. کسی که تمام وجودش سبز (خضر) است و حتی گرده های گیاهان مست بر سر و روی و بدنش که می نشیند سبز می شود و او ناچار باید دستی به سیمای خود بکشد تا آنچه را سبز شده است بروبد و پاک کند. همه ما خضرهای بالقوه ایم. گاهی سبز می شویم و بی خواب و بی نیاز به خواب و می بینیم صبح شده است. برای خدا و خضر شب و صبحی وجود ندارد. هر چه هست نشاط خلق و کار و طرح نو است. گاهی ما نیز به آن ساحت نزدیک می شویم. بی خواب می شویم. چیزی در ما زاده شده است. خواب دنیای نزدیک شدن به خود است. کسی که خوابش نمی برد به خود نزدیک شده است. خدا نزدیک است. عین نزدیکی و یگانگی با خود است. ما هم وقتی با خود نزدیک می شویم از خواب بی نیاز می شویم. خواب دنیای آزادی است. آزادی که داشتی بی خواب می شوی بیدار می شوی. خواب برای گریز از بندهایی است که به پای آزادی ما بسته می شود. مثل اصحاب کهف

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

كلمات مرزاند. كلمات، حجاب‌اند.
سكوت، خالي شدن ني است از زوايد و اضافات.
آنگاه كه خالي مي‌شوي،
نفس نايي از تو مي‌گذرد.
نغمه خوانت مي‌كند
و شكوه زنداني شده در تو را مي‌رهاند.
تو اين نغمه را وسيله‌اي بيش نيستي.
نغمه‌سرا كسي ديگر است.
اين نغمه كه در سكوت و از سكوت برمي‌خيزد
آخرين تجربه متعالي زندگي خاكي ماست.
اين صداي بي‌صدا، شكوفايي آگاهي بشري‌ست.
هيچ صدايي نمي‌تواند اين بي‌صدايي را بشكند.
هر اندازه كه فضاي جان خلوت‌تر و پاك‌تر شود، طنين اين موسيقي نيز شفاف‌تر و مخملي‌تر مي‌شود.
اين صداي بي‌صدا، هاله‌اي‌ست قدسي كه به دور قلب مي‌پيچد،
همچون نسترن كه در بهاران درخت را در آغوش مي‌گيرد و او را غرق بوسه‌هايي از جنس شكوفه مي‌كند.
هر چيزي با هر چيز ديگر هماهنگ و يگانه است.
درختان با خاك،
خاك با باد،
باد با آسمان،
آسمان با ستارگان،
و همه چيز با همه چيزهاي ديگر.
هيچ موجودي بر موجود ديگر برتري ندارد.
ساقه‌اي علف كه در باد شكسته است،
به اندازه بزرگترين ستارگان آسمان ارزش دارد.
انسان استعداد آن را دارد كه آشوب و هياهو باشد و يا نغمه و هماهنگي.
انسان استعداد آن را دارد كه ساحت درون خود را به آشفته بازاري پر سر و صدا تبديل كند و يا به معبدي ساكت و مقدس؛ معبدي كه در فضاي آن، قدسيان، عطر نغمه‌هاي نيايش مي‌پراكنند.
موسيقي آسماني، شور شاعرانه و عرفان عاشقانه، موجب استحاله جان‌هاي مخاطبان مي‌شود و همچون باراني كه بر زمين تشنه ببارد، سبزي و طراوت و زندگي مي‌آورد.
جاهلان و متعصبان نمي‌توانند بفهمند كه ديوان كبير شمس و ديوان حافظ و غيره همه به بركت عشق و رقص و موسيقي به وجود آمده‌اند.
موسيقي، تو را با آهنگ كائنات هم آهنگ مي‌كند؛
و رقص، تو را در مركز بزم خدا قرار مي‌دهد.
زندگي، بزم خداست.
در بزم خدا، خاموش منشين.
برخيز،
برقص،
دست افشان باش
و هر آبرويي اندوخته‌اي ز دانش و دين،
نثار خاك راه آن نگار كن.
 
نوشته مسيحا برزگر
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 
هو
 بخشش آن نیست که چیزی را به من دهید 
.که نیاز بسیار بدان ندارید 
بخشش آن است که چیزی بدهید 
.که بدان نیازمندتر باشید 
هر گاه ببخشید 
،چشمهایتان را از آنکه به او می دهید بر گردانید 
!تا برهنگی شرم و حیای او را نبینید 
فرق میان غنی ترین اغنیا و فقیرترین فقرا 
.در گرسنگی و تشنگی ست 
غالبا از فردایمان قرض می گیریم 
.تا دِین دیروزمان را بپردازیم 
جبران خلیل جبران 
کتاب ماسه و کف 
برگردان: حیدر شجاعی
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن.
من گوش خواهم کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید: " آیا خدا تو هستی؟ "
چونکه جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغهای خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند.
او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد جوان فرار کند در باز شد.  مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. "  آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."
همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت بگیرید

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد

پیرزن از خواب بیدار شد، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد. پیرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد. پشت در پیرمرد فقیری بود. پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد. پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست

                                                     

 

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پیرزن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا درآمد. این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده، پس با عجله به سوی در دوید. در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذایی بخرد. پیرزن که خیلی عصبانی شده بود، با داد و فریاد، زن فقیر را دور کرد

 

شب شد ولی خدا نیامد. پیرزن ناامید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید

پیرزن با ناراحتی به خـدا گفت: خدایـا، مگر تو قول نداده بودی که امـروز به دیـدنم مـی آیی؟

خدا جواب داد: بله، ولی من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه باردر را به رویم بستی

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

ملاصدرا می گوید:
 
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
               اما به قدر فهم تو کوچک می شود
                           و به قدر نیاز تو فرود می آید
                              و به قدر آرزوی تو گسترده میشود
                                و به قدر ایمان تو کارگشا میشود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد 
   به شرط پاکی دل
      به شرط طهارت روح
        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها،  نامردمی ها ...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند
 
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
اینو ایما دختر خالم واسم فرستاده بود خوشم اومد گذاشتم شما هم بخوانید
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 
 
 
از كبوتري به دنيا آمدم من
                                سپيدِ سپيد
من سپيد
          مادرم سپيد
                        دلم سپيد
                                    جامه‌ام سپيد
به لكه سرخ روي بالم نگاه نكن اي خدا
                                               لكه خون من است.
همان روز كه پريدم از قفس و بر بام تو نشستم و خواندم، سنگ‌ام زدند
باد گريست
             ابر گريست
                          غروب ابري يك روز پائيزي بود آن روز
همان روز كه پريدم از قفس و بر بام تو نشستم و خواندم؛
همان روز كه تو ميان دستان گرم خود گرفتي دلم را
و آن را كه پرپر مي‌زد، آرام و رام كردي.
آه خدا،
آري ، پرنده‌ام من
                    سپيدِ سپيد
                                 با لكه‌اي سرخ بر بالم
ليك شادم من خدا
                      شادِ شاد
آواز خوشي دارم، شكر
مي‌خوانم براي اين پرنده‌ها؛
همين گنجشك‌ها
                    پروانه‌ها
                             كبوترها
ترانه‌هاي قشنگ عشق و خنده و زندگي را
ترانه‌هايي از جنس اشك‌ها و لبخندها
از جنس نور و بلور
از جنس تو اي خدا،
آه،
مي‌خوانم برايشان
                    چرا قفس، چرا ؟!
خاليست سينه‌ي آسمان،
                            آسماني كه نگران است به ما !!
بايد عاشق شد و خنديد به ماه كبوترها
بايد عاشق شد و خواند گنجشك‌ها
بايد عاشق شد و سوخت پروانه‌ها
بايد عاشق شد و رفت ...
خوب من اي خدا،
من ترانه‌هاي تو را حتي در خلوت‌ترين و خاموش‌ترين كوچه‌هاي دل مردمان هم مي‌خوانم
تو مي‌شنوي صدايم را ، همين بس است براي من
دوست دارم همه ترانه شوم و آواز
دوست دارم جانم را در آوازهاي دل خوشگلم بگذارم و بروم
چنان كه از من روزي فقط بوي بنفشه بماند و خاك
                                                               ياد پرنده بماند و باغ
مرداب‌ام من اي خدا ؟!
بباران مرا اي كه زير نگاه باراني تو حتي در دورترين كويرها هم گلهاي ياس مي‌رويد
به من بياموز چگونه ببارم ،
                               چگونه برويم
                                              چگونه ببالم
به من بياموز چگونه رنگين كمان شوم و بگذرم از اين دره‌ها
دره‌هاي غم
             دره‌هاي يأس
                            دره‌هاي هراس و ماتم
خدايا ، اگر بندي دارم به دست و پا تو بازشان كن
                                                    تويي كه مي‌تواني و من ناتوانم
مي دانم
        مي‌دانم
تو بارها و بارها گسسته‌اي زنجيرهايم را
و من بارها و بارها چنگ زده‌ام دوباره به آنها
من زنداني خود بوده‌ام، مي‌دانم
                   من زندانبان خود بوده‌ام، مي‌دانم
                                         من زندان خود بوده‌ام، مي‌دانم
اينها همه را به حساب ناداني‌هاي بسيارم بگذار و بگذر اي خدا
چه بسيار دروغ گفته‌ام به تو
و چه بسيار تو كه كريمي و گشاده دست و مهربان،
باور كرده‌اي همه‌ي دورغهاي مرا
چه خوبي تو اي خدا كه حتي خريداري دروغهاي ما را !
بگذار گاهي خود را به آغوش تو بيندازم اي خدا
و بگريم همه گريه‌هايم را بي مهابا
چنان زار بگريم كه از گريه‌ام سرشار شوند همه‌ي رودها
و بالا بيايد آب همه‌ي درياچه‌هاي جهان
گاهي زمين مي‌خورم در راه
مي‌داني اي خدا،
دستت را به من بده
دستم را رها مكن تا بدانم هميشه كسي هست كه بلندم كند از زمين و مرحم بگذار بر زخمهاي من
مي‌خواهم با تو باشم ، همين
چه خوب است با تو بودن
وقتي با تو‌ام ، محبوب همه‌ي عالم ام
درخت پر بارم
                چشمه سارم
                              آفتابم
                                    يك كهكشان ستاره‌ام
                                                            وقتي با توام
 تنها مگذارم اي خدا
تنها نمي‌گذاري‌ام، مي‌دانم
من كِشته‌ي تو‌ام
                   گندم‌زارم تو‌ام
                              تشنه نمي‌گذاريم اي خدا ، مي‌دانم
ابر باران‌زاي لطف تو اي خدا
                           سايه افكنده است هميشه بر سرم
ستوده‌اي تو
             كه بي مضايقه خوبي اي خدا
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک 

تقدیم به خواهرانم و دوستانی که برایم مثل خواهر نزدیکند

Today is sister's day, send this to all your sisters even me if I am like one.

If you get back 7, you are loved.

Happy Sister's Day!

I LOVE YA SISTA'!!! :-)

Girlfriend and Sister's Week


I am only as strong as the coffee I drink, the hairspray I use and the friends I have
To the cool women that have touched my life. Here's to you!


National Girlfriends Day


What would most of us do without our sisters, confidants and shopping, lunching, and traveling girls?


Let's celebrate each other for each other's sake!


TO MY GIRLFRIENDS!


If you get this twice you know you have more than one girlfriend. Be Happy!
PLEASE PASS THIS ON
TO ALL OF YOUR GIRLFRIENDS AND RETURN IT TO THE FRIEND WHO SENT IT TO YOU!
It is good to be a woman


محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

پروردگارا
من همان پریشان حال همیشگی ام با چشمانی پر از اشک
با قلبی آکنده از درد با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است
ازین دنیای تیره و تار به تو پناه آورده ام
پروردگارا
یاریم ده و نگذار در باتلاق دنیا فرو روم دلم برایت تنگ است دستهایم را بگیر
پروردگارا ! به من توانايى ده که قلبى آرام داشته باشم و عشقى پايدار
پروردگارا
به اين گمشده ى از راه مانده معرفت عطا کن
شناخت عاشقان سرا پا محو وصالت را نصيبم کن
از باده محبت خود به کام تشنه من بچشان
و شمع پر نور عشقت را در تاريکخانه دل من روشن بنما
از شراب وصلت مستم کن و از منيت و خوديت خود نيستم گردان
مرا از درگاهت مران و از عنايت و رحمتت محرومم مگردان
دنيا گذران است و من نيز خواهم رفت و خواهم رفت
خدايا
تقديرم را به گونه اى رقم بزن كه خوشنودى تو در آن باشد
من جز اين نمي خواهم و نخواهم خواست
بارالها
زيبایى عشق را بر چهره ام بنشان
محبتت را هر روز در قلبم افزون تر كن
و آرامش از دست رفته ام را به قلبم بازگردان
اميد ، ايمان ، اراده ، كمال و سعادت را بر زندگيمان حاكم ساز كه فقط تويى توانا بر هر كار
آه ای خدا
هر وقت نااميد مي شم ، غمگين ميشم ، دلم ميشكنه يا ... سوره يس رو ميخونم
چقدر ابهت داره به خصوص سه آيه اولش
خدايا
من در مقابل قدرت بى كران تو هيچم . منو به حال خودم وا نگذار
آيا نيست آنكه آفريد آسمانها و زمين را توانا بر آنكه بيافريند مانند ايشان را
بلى اوست آفريننده دانا
جز اين نيست كار او ، گاهى كه چيزى خواهد كه بدو گويد بشود ، پس بشود
پس منزه هست آنكه بدستش پادشاهى هاى همه چيز است
و بسوى او بازگردانيده شويد

ای خدا ... فقط به صدای دلم گوش کن ... دلی که جای تو است ... قول می دهم
الهی آمین
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 
اصل الهی
 ذات الهی(هاهوت): مرتبه بی چون ورای هرگونه تعیین - مطلق محض
اسما و صفات الهی (لاهوت):خدای آفریننده
عالم تجلی

عالم فوق صوری( جبروت) : بهشت و عالم فرشتگان . عالم عقل و روح

عالم صوری لطیف(ملکوت):عالم نفسانی و اندیشه
عالم صوری کثیف (ناسوت):عالم مادی و جسمانی
کل به عنوان یک سلسله مراتب حکومتهای الهی در نظر گرفته شده .یعنی
خدا در بالاترین مرتبه حاضرترین است و در سطح جسمانی کمترین  
حضور را دارد.
از نقطه نظر دنیا

اصل الهی در پشت پوششهایی پنهان است که نخستین آنها ماده است که بیرونی ترین پوسته آن کل نامریی است و خطوط کلی آن توسط عقل و وحی به ما شناسانده می شود

در عبارات ودانتایی

ابتدا صوری کثیف یا مادی سپس صوری لطیف سوم تجلی غیر صوری یا بهشتی .چهارم هستی یا" مطلق نسبت به بیرون" یا "مطلق نسبی" وپنجم "عدم" یا" ورای هستی" یا مطلق درونی یا "مطلق محض "یاد میشود.که در آن حالات مادی و نفسانی با هم تجلی صوری را تشکیل میدهند.تجلی صوری و تجلی فوق صوری با هم به طور کل تجلی را تشکیل می دهند.

مجموعه تجلی و هستی قلمرو نسبیت یا" مایا" میباشد.به عبارتی ديگر اگر 

هستی ووراء هستی متعلق به مرتبه‌ اصلی يا غيرمتجلی باشند، تجلی به نحوی خود رادر مقابل آن قرار می‌دهد در حالی‌که به سبک نسبی و موهومی‌اش آن را امتداد می‌دهد

نسبيت خود از سطح اصل شروع می‌شود، چون اين نسبيت است که هستی را از وراء هستی منفک می‌گرداند و آن است که به مااجازه

می‌دهد که موقتاً عبارتی اين چنين متناقض را که «مطلقِ نسبی» است، به کاربریم .اصل وجودشناختی در رابطه با آن‌چه می‌آفريند و بر آن حکومت می‌کند نقش مطلق را بازی می‌کند
 

 در عبارات بودایی از جبروت به "بودهیستوه" ولاهوت به"دهر مکایه" یا " بودا"و هاهوت به"شونیه"یا "نیروانه"نام برده شده است.مفاهیم میخواهند خداباورانه یا غیر خدا باورانه باشد واقعیت مد نظر یکی است .هرکس که نخست یک مطلق و سپس برتری این مطلق را میپذیرد نمی تواند کافر به معنای رایج آن باشد

در تصوف

این حضرات پنج گانه درابتدا) قلمروانسانی یا جسمانی  دوم)قلمروپادشاهی چون بلافاصله برعالم جسمانی حکومت می کند.

سوم)عالم قدرت که درکون کبیر آسمان است و در کون صغیرعقل میباشد  چهارم ) قلمرو الهی  و پنجم)"ماهیت" یا"فی نفسه ای" یا" خودی" گرفته شده از" هو"میباشد
در قرآن حضرت نخستین یگانگی مطلق  خداوند است(الله احد )حضرت دوم خداوند از آن جهت که خالق وحی کننده و نجات دهنده است
 این مرتبه مرتبه صفات الهی می باشد.حضرت سوم عرش است که پذیرای تعابیرگوناگون در سطوح مختلف است.ولی در یک دیدگاه کیهان شناختی به شکل مستقیم نماینده تجلی فوق صوریست که در مابقی کل مخلوق نفوذ می کندبدین ترتیب با تمام عالم یکی میشود.حضرت چهارم کرسی است که دوپای خداوند روی آن قرار دارد.و تجلی نفسانی می باشد که هم عنف و هم لطف رادر بر داردحال آنکه عرش آسمان سعادت صرف است.همچنین دوگانگی درپاها این معنی را در بر دارد که عالم صور عالم دوگانگی ها و تضادهاست در پایین کرسی غیر مستقیم ترین و دور ترین حضرات یعنی زمین(ارض )قرار دارد.که متناظر با قلمرو انسان(ناسوت) است چرا که زمین سطح وجود انسان است که بعنوان خلیفه روی زمین آفریده شده است.رابطه بین عرش به عنوان عالم فرشتگان در کون کبیر و عرش به عنوان عقل در کون صغیر در آموزه محمدی تصریح گشته است.قلب انسان عرش خداوند است به طور مشابه نفس ما تصویر کرسی و بدن ما تصویر زمین است. و عقل ما به وضوح گذرگاهیست که بسوی اسرار خلق نشده و اسرار خود رهنمون است که درغیاب آن هیچ تعقل متافیزیکی ممکن نیست
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

سه چيز در زندگي هيچگاه باز نمي گردند: زمان، کلمات و موقعيت ها
سه چيز در زندگي هيچگاه نبايد از دست بروند: آرامش، اميد و صداقت
سه چيز در زندگي هيچگاه قطعي نيستند: رؤيا ها، موفقيت و شانس
سه چيز در زندگي از با ارزش ترين ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعي  
جاي اينکه از گل ها شکايت کنيم که چرا خار دارند
بيائيم از خارها تشکر کنيم که گل دارند
همیشه برای کسی بخند که میدونی بخاطر تو شاد میشه ...
واسه کسی گریه کن که میدونی وقتی غصه داری واشک میریزی برات اشک میریزه.... برای کسی غمگین باش که در غمت شریکه...
عاشقه کسی باش که دوستت داشته باشه
چارلي چاپلين به دخترش:
تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده!
هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن.
قلبت را خالي نگه دار.
اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد.
به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم.
زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز
 
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

                    

خدای عزيز!

به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟

امی

خدای عزيز!

شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده .

لاری

خدای عزيز!

اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم.

مگی

خدای عزيز!

شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم.

نانسی

خدای عزيز!

در مدرسه به ما گفته اند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟

جين

خدای عزيز!

آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟

لوسی

خدای عزيز!

اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟

آنيتا

خدای عزيز!

آيا تو واقعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟

نورما

خدای عزيز!

چه کسی دور کشورها خط میکشد؟

جان

خدای عزيز!

من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟

نيل

خدای عزيز!

آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ ; اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.

دارلا

خدای عزيز!

بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.

جويس

خدای عزيز!

وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی.

دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)

خدای عزيز!

لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هيچ چيز از تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.

بروس

خدای عزيز!

برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها!

دنی

خدای عزيز!

من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.

تام

خدای عزيز!

فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.

روث

خدای عزيز!

من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.

اليوت

خدای عزيز!

از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.

راب

خدای عزيز!

من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.

با عشق کريس

خدای عزيز!

ما خوانده ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبه ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده.

با احترام دونا

خدای عزيز!

آدمهای بد به نوح خنديدند که تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي ; اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم.

ادی

خدای عزيز!

لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم.

دين

خدای عزيز!

فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم.

چارلز

خدای عزيز!

هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود.

اجين

خدای عزيز!

همیشه مراقب من باش چون هیچ کسی رو جز تو ندارم.

لاله

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

میگن خدا افرادی رو که غرورشونو میشکونه خیلی دوست داره ، چون غرور و تکبر بارز ترین ویژگی شیطانه ، و خدا نمیخواد مخلوقش این خصلت رو از شیطان بگیره. اگه یه جایی ، یه زمانی ، غرورت شیکست ، غصه نخور ، شاید به ظاهر فکر کنی زمین خوردی ، اما در اصل خدا دستتو گرفته و از روو زمین بلندت کرده. هر عملی ، هر حرفی ، هر حرکتی یه پشت صحنه ای داره که بقیه ازش بی خبرن ، مثلا ممکنه هدف من از این صحبت ها فقط مطرح کردن خودم و یا جلب توجه باشه ، ولی اینو کسی نمیدونه ، اتفاقات و داستان هایی هم که توو زندگی ما از طرف خدا میوفته عین همین موضوعه. بعضی وقتا خدا خوشی های مارو ازمون میگیره تا خوب شیم ، آخه میدونید که؟ ما اومدیم اینجا که خوب باشیم ، نه خوش !. یه روزی پیامبر در راه مسجد میرفته ، بچه ها به پیامبر اصرار میکنن که باهاشون بازی کنه ، پیامبر شروع میکنه به بازی با بچه ها ، یه مدتی که میگذره یکی از اصحاب میاد تا ببینه چرا پیامبر دیر کرده ، حضرت به شخص میگه ، چند تا گردو واسه من تهیه کن تا بدم به بچه ها و سرشون گرم شه و ما هم به مسجدمون برسیم. خلاصه حضرت چند تا گردو میندازه زمین و بچه ها میرن دنبال گردو بازی ! . در راه مسجد پیامبر به شوخی و به زبون خودمون به همراهش میگه : دیدی چطوری پیامبر خدا رو با چند تا گردو عوض کردن؟!!
توو این دنیا هم ، خدا خودش به ما خوشی میده تا ببینه ما به چه قیمتی خوشی ها رو با خوبی ها عوض میکنیم ، اگه میخوای خوب باشی باید خوشی هاتو رها کنی ، مثل آدمی که سرما خورده ، خربزه خیلی براش خوشه ، اما اصلا براش خوب نیست! ، آمپول براش اصلا خوش نیست ولی براش خوبه!... چقدر زیبا توصیف میکنه این انسان ها رو :
همین کسانند که ضلالت را به بهای هدایت ، و عذاب را در ازای آمرزش خریدند.
پس چه صبورند بر آتش!                   " بقره ، آیه ی 175 "
خیلیا توو این دنیا میرن دنبال گردو بازی ، اما خدا انقدر دوسشون داره ، که طاقت نمیاره و گردو هاشونو ازشون میگیره تا دوباره برگردند سمت خودش. توو سوره ی حدید ، خدا ، هم خیلی قشنگ به بنده هاش دلداری میده ، یعنی اونایی که گردو هاشونو ازشون گرفته ، و هم یه تلنگری به کسایی میزنه که هنوز گردو دستشونه ، خیلی آدمو آروم میکنه این دو تا آیه :
آیه ی 22 : هیچ مصیبتی نه در زمین و نه در جانتان روی ندهد مگر پیش از آنکه آنرا پدید آوردیم در کتابی ثبت است. همانا این کار بر خدا آسان است... آیه ی 23 : تا بر آنچه از دست شما رفته است اندوه نخورید و بدانچه به شما داده سرمست نباشید ، و خدا هیچ خود خواه فخر فروشی را دوست نمی دارد.
خلاصه اینکه ، این حرف هارو زدم تا آخرش اینو بگم : یه نگاه به خودت بنداز ، ببین چند وقته داری گردو بازی میکنی ! ، اگه خودت قدرت و دله دور انداختنشونو نداری پس دعا کن خدا ازت بگیرتشون...
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او  گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز  سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 

کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن(.

و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.

کودک نشنید.

او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن)

صدای رعد و برق آمد.

اما کودک گوش نکرد.

او به دور و برش نگاه کرد و گفت:

(خدایا! بگذار تو را ببینم).

ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.

او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).

نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.

او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:

(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).

خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.

اما کودک دنبال یک پروانه کرد.

او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 
 

-------------------------------------------------
-------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

-------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

----------------------------------------------- ----------------------------------------------