تبليغاتX
منمنهای محقق علوم زمین و فضا
دانشمندی که فقط به علم آموختن بپردازد جای سوال دارد

خدا را سوگند که به هر که دروغ گفتم به معبودم دروغی نگفته ام...

خدا را سوگند دروغی نگفته ام که آسیبی به کسی برسد...

اما...

چرا باید دروغ گفت؟

این داستان واقعی خود من هست با خدا خودم..

تمام افت و خیزهای زندگیم همونی هست که نوشته شده...

 

 


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

اي خدا !

ببين چه كودكانه با كِشتي كاغذي كلامم به سويت مي‌آيم.

مي‌دانم،

            كِشتي كلامم كاغذيست،

                                         مي‌دانم،

اما با همين كِشتي كوچك كاغذي

به اقصي نقاط همه‌ي آبهاي جهان رانده‌ام

 

ما حبابیم و زندگی دریا. دریا، بی‌نهایت بزرگتر از ذهنیت حباب است.


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

در دنیا زندگی کن بی آنکه جزئی از آن باشی.

همچون نیلوفری باش در آب،

زندگی در آب بدون غرق شدن در آب!

 


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

زندگي معقول نيست
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

کسی گفت چیزی را از یاد برده ام .
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

شعر جالبی خودم خوشم اومد گذاشتم تا سایر دوستان هم بخوانند.
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک 

واقعا چیه؟
ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر ایندنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌كشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.


ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

اي خدا
تو دريايي و من،
              ماهي كوچك؛
نبض هستي اين ماهي كوچك به آب گره خورده است.
بي تو اي دريا
من شكسته قايقي بر سائshy;ل يادم،
بي تو اي نيزار پر عطر زلال مهر ،
 

ادامه مطلب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...
simorgh.jpg
بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.
اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.
اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.
سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است.
 
عرفان نظرآهاری
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

گذري بر فلسفه نام ماههاي ايران زمين
ايرانيان براي هر پديده سودمندي جشن (يعني نيايش همگاني) برگزار مي‌كرده‌اند. از اين پديده‌ها مي‌توان رويدادهاي طبيعي را نام برد. زمين در گذر خود به گرد خورشيد از مداري بيضي شكل مي‌گذرد. هرگاه خورشيد در هر يك از دو مركز اين بيضي باشد (زمين در دو سر قطر بزرگ جاي داشته باشد)، درازاي روز و شب برابر مي‌شوند كه نقطه‌هاي اعتدال بهاره و پاييزه ناميده شده‌اند.
با گذر از نقطه اعتدال و رسيدن زمين به دو سر قطر كوچك بيضي طول روز يا شب كم‌كم به بلندترين اندازه خود مي‌رسد كه به ترتيب نقطه‌هاي انقلاب تابستانه و زمستانه نام دارند. از سوي ديگر هم زمان با گردش زمين زاويه تابش خورشيد به بخش‌هاي گوناگون زمين نيز دگرگون شده، گرماي آنجا را كم يا زياد مي‌كند. بدين گونه سال خورشيدي، فصل‌، ماه و ديگر پديده‌هاي مربوط به گاه شماري پديد مي‌آيد. در دو نقطه اعتدال بهاره و پاييزه همچنين در نقطه‌هاي انقلاب تابستانه و زمستانه به ترتيب جشن‌هاي نوروز، مهرگان، تيرگان و ديگان (يلدا) برگزار مي‌شده است.
در گاه شمار ايراني سال دوازده ماه سي‌ روزه دارد كه هر روز را به نامي مي‌خوانده‌اند. هر روز كه نام آن با نام ماه يكي مي‌شده، آن روز را جشن‌ مي‌گرفته‌اند. آيين برگزاري اين جشن‌ها نيز با نام آن هماهنگ بوده است. در همه اين جشن‌ها نخست با نيايش همگاني از خداوند سپاسگزاري ‌كرده، پيمان مي‌بسته‌اند كه به خشنودي اهورامزدا براي نوكردن جهان همه كردارشان را بنابر هنجار هستي انجام دهند و خرد خود را با منش نيك همگام سازند. سپس به شادي برخاسته، داد و دهش (هديه دادن و پذيرايي) مي‌كرده‌اند.
يكي از بزرگترين جشن‌هاي ايراني نوروز است. در باور ايرانيان جهان در شش مرحله آفريده شده است: آسمان، زمين، آب، گياه، جانور، و انسان. بنابر اين باور انسان در پنج روز آخر سال آفريده شده، در نوروز از فروردين (= فْرَوَهْر = راهنماي اهورايي) برخوردار در نتيجه نو و تازه مي‌ شود. بنابر اين ايرانيان در پايان اسفند پيرامون خود را پاكسازي مي‌كرده‌اند. آنگاه در پنج روز مانده‌ي آخر سال كه به نام ?پنجو، پنجه? شناخته مي‌شده با سرودن يكي از پنج بخش گاتها مي‌كوشيده‌اند كه درونشان را پاكسازي كنند، تا آماده دگرگوني نوروزي شوند. خانه تكاني پيش از نوروز يادگار اين آيين است. سپس به جشن (= نيايش همگاني) مي پرداخته‌اند تا از خداوند براي چنين آفرينش و هدايتي سپاسگزاري كنند.
انسان در خانواده ساخته و در اجتماع پرورده مي‌شود. سپس مي‌تواند با پرورش شش جلوه‌ي خداوند در خودش به او نزديك شود. از ديدگاه دستور زبان، بهمن، ارديبهشت و شهريور به صورت خنثي يا مذكر و اسفند، خرداد و امرداد نيز سه جلوه‌اي هستند كه به صورت مونث بكار برده شده‌اند. اين شش صفت در فرهنگ التقاطي ساسانيان با نام اَمْشاسپندان (به معني بي‌مرگان افزاينده، پاكان و مقدسان جاودان) دچار شخصيت فرشته‌اي شدند.
در اسطوره‌هاي ساساني تخم‌مرغ، شير و شير برنج نماد بهمن؛ آتش نماد ارديبهشت؛ فلز نماد شهريور؛ زمين نماد اسفند؛ آب نماد خرداد؛ گياه سبز و خوراكيهاي گياهي نماد امرداد هستند. انساني كه اين شش پرتو را در خود پرورده باشد، روحش چون آيينه روشنايي خداوند را باز مي‌تاباند، بنابراين كتاب آسماني گاتها و آيينه نيز بايستي نماد اهورايي شدن انسان باشد. در همه جشن‌ها از جمله پنج روز پنجه، سفره‌اي گسترده و نيايش‌ها در كنار آن انجام مي‌شود. اين هفت عنصر در همه سفره‌هايي كه براي آيين‌هاي ديني (جشن‌ها) گسترده مي‌شوند، وجود دارد و سفره هفت‌سين يادگار آن است. معني نام‌ها اين نكته را بهتر نشان مي‌دهد ...
فروردين (ماه فروهر‌ها) :
فروردين نام نخستين ماه فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در گاه شمار ايراني سال با لحظه گذر زمين از نقطه اعتدال بهاره كه درازاي روز با شب برابر است، آغاز مي‌شود در اسطوره‌هاي ايراني پنج روز پيش و پنج روز پس از نوروز فروهر‌ها به زمين مي‌آيند تا روان انسان را تازه كنند. همان گونه كه جهان خموده از زمستان به حركتي تا بلنداي رسيدن در مي‌آيد.
در اوستا و پارسي باستان ?فرورتينام?، در پهلوي ?فرورتين? و در فارسي ?فروردين? گفته شده كه به معناي فروردهاي پاكان و فروهرهاي ايرانيان است.
واژه ي فروهر (فرورد، فرورتي و فروشي به معني راهنما) نام ذره‌اي از ذات خداوندي است كه براي راهنمايي باشندگان به سوي خداوند درون آنها نهاده شده است. روان راستكاران با فروهرشان يكي مي‌شود. به سخني ديگر انسان قطره‌اي كوچك از درياي خداوند است كه پس از پالايش دريايي مي‌شود به كوچكي يك قطره.
در جشن فروردينگان (نوزدهم فروردين) ايرانيان به آرامگاه‌ها رفته از خداوند براي چنين بخششي سپاسگزاري، براي درگذشتگان درخواست شادي روان و براي خود آرزوي راستكاري مي‌كرده‌اند.
بنا به عقيده پيشينيان، ده روز پيش از آغاز هر سال، فروهر در گذشتگان كه با روان و وجدان از تن جدا گشته، براي سركشي خان و مان ديرين خود فرود مي آيند و ده شبانه روز روي زمين به سر مي برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهاي نيكان، هنگام نوروز را جشن فروردين خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمين هستند و بامداد نوروز پيش از بر آمدن آفتاب، به دنياي ديگر مي روند.
ارديبهشت (اشا وهيشتا = بهترين هنجار، راه و قانون) :
MIADGAH GROUP
ارديبهشت نام دومين ماه سال و روز دوم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
طبيعت ايران در اين هنگام بهترين و زيبا‌ترين حالت خود را داشته، از بهترين هنجار برخوردار است همانگونه كه به هنجارترين چيزها زيباترين چيزهاست.گاتها آموزش مي‌دهد كه خداوند هنجاري به نام اشا بر جهان استواركرده‌ است. پيامد شناخت اين هنجار ? دانش? نام دارد؛ دانشي كه انسان را توانا و پيروز مي‌كند، ولي خرسندي زماني به دست مي‌آيد كه انسان همراه با اشا از بهمن نيز برخوردار باشد.
در اوستا ?اشاوهيشتا? و در پهلوي ?اشاوهيشت? و در فارسي ?ارديبهشت? گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: جزء اول ?اشا? از جمله لغاتي است كه معني آن بسيار منبسط است، راستي و درستي، تقدس، قانون و آئين ايزدي، پاكي ... و بسيار هم در اوستا به كار برده شده است. جزء ديگر اين كلمه كه واژه ?وهيشت? باشد. صفت عالي است به معناي بهترين، بهشت فارسي به معني فردوس از همين كلمه است. در مجموع اين كلمه به بهترين راستي و درستي است.
در عالم روحاني نماينده صفت راستي و پاكي و تقدس اهورامزداست و در عالم مادي نگهباني كليه آتش هاي روي زمين به او سپرده شده است.
در معني تركيب لغت ارديبهشت ?مانند بهشت? هم آمده است.
خرداد (رسايي و كمال) :
MIADGAH IS THE BEST
خرداد نام سومين ماه سال و روز ششم در گاه شمار اعتدالي خورشيدي است.
بنابر چرخه‌هاي بلند مدت آب و هواشناختي ايران در اين ماه از سال سيلاب‌هاي بهاري فرو نشسته‌ و كم آبي‌هاي تابستاني هنوز فرا نرسيده است؛ بنابراين منابع طبيعي آب در بهترين حالت خود هستند. بچه‌هاي جانوران دوره حساس نوزادي را پشت سر گذاشته و شكوفه‌ها ميوه شده‌اند.
در اوستا و پارسي باستان ?هئوروتات?، در پهلوي ?خردات? و در فارسي ?خورداد? يا ?خرداد? گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: جزء ?هئوروه? كه صفت است به معناي رسا، همه، درست، و كامل؛ دوم ?تات? كه پسوند است براي اسم مونث، بنابراين هئوروتات به معناي كمال و رسايي است. ايزدان تيرو باد و فروردين از همكاران خرداد مي باشند. خرداد نماينده رسايي و كمال اهورامزداست و در گيتي به نگهباني آب گماشته شده است.
در اسطوره‌هاي ايراني نگهداري از آب ها و زندگان، در برابر ديو تشنگي به اين امشاسپند سپرده شده است.
تير (ايزد باران، ستاره تيشتر، شعراي يماني) :
MIADGAH
تير نام چهارمين ماه سال و روز سيزدهم هر ماه گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در چرخه‌هاي بلند مدت هواشناسي ايران بيشترين تبخير و كمترين بارش در اين ماه روي مي‌دهد، ولي به هر روي نم باراني مي ‌بارد. از سوي ديگر ستاره تير در اين هنگام طلوع مي‌كند كه ستاره شناسان ايران باستان آن را قرين باران مي‌دانستند.
در اوستا ?تيشريه?، در پهلوي ?تيشتر? و در فارسي صورت تغيير يافته آن يعني ?تير? گفته شده كه يكي از ايزدان است و به ستاره شعراي يماني اطلاق مي شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به كوشش او زمين پاك، از باران بهره مند مي شود و كشتزارها سيراب مي گردد. تيشتر را در زبانهاي اروپايي سيريوس خوانده اند.هر گاه تيشتر از آسمان سر بزند و بدرخشد مژده ريزش باران مي دهد. اين كلمه را نبايد با واژه عربي به معني سهم اشتباه كرد.
در اين اسطوره ي ايراني ديو ?اَپَ ‌ئوشه? آب‌ها را بخار و در آسمان زنداني مي‌كند. ايزد تير پس از كشمكش‌هاي بسيار اين ديو را شكست مي‌دهد. بدين گونه آبها آزاد شده، باران مي‌بارد.
در تاريخ اسطوره‌اي ايران چندين جنگ بزرگ به دليل بارش باران در اين ماه به آشتي انجاميد. از رويدادهاي اسطوره‌اي اين ماه پرتاب تير بوسيله آرش است كه براي مشخص كردن مرز ايران و توران و پايان جنگي درازمدت انجام شد. از آنجا كه آرش راستكار و ايرانيان خداپرستاني بر حق بودند، ايزد باد تير آرش را تا كرانه جيحون برده، همراه با آن سختي و غم را از دل و جان ايرانيان دور مي‌سازد. در جشن تيرگان (دهم تير ماه) كه برابر با انقلاب تابستانه است، مردم پس از سپاسگزاري از خداوند و آرزوي افزايش بارش با شادي به يكديگر آب مي‌پاشيده‌اند كه نمادي از باران است. همچنين در اين روز هفت رشته رنگين را به هم تابيده نخ هفت رنگي (نماد هفت رنگ يا نو‎ع درد و رنج) به نام تيرو (به ياد تير آرش) درست كرده، دور مچ دست چپ خود گره مي زده‌اند. سپس در روز باد بر سر يك بلندي اين تيرو را به باد مي‌سپرده‌اند تا همچون تير آرش سختي و رنج را از ايشان دور كند.
امرداد (بي‌مرگي و جاودانگي) :
امرداد نام پنجمين ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در اوستا ?امرتات?، در پهلوي ?امرداد? و در فارسي ?امرداد? گفته شده كه كلمه اي است مركب از سه جزء:
اول ?ا? ادات نفي به معني نه، دوم ?مرتا? به معني مردني، نيست و نابود شدني و سوم تات كه پسوند و دال بر مونث است. بنابر اين امرداد يعني بي مرگي و آسيب نديدني يا جاوداني. پس واژه ?مرداد? به غلط استعمال مي شود؛ و گويش اشتباه ?مرداد? به معني مرگ و نابودي به دو دليل ناپسند است. نخست آنكه امرداد از نام‌ها و جلوه‌هاي خداوند و اشتباه در گفتن آنها بسيار ناپسنديده است. دو ديگر آنكه مرگ و نابودي نام زيبايي نيست و با فرهنگ پيشبرنده ايراني هم‌خواني ندارد.
در ادبيات مزديسنا امرداد يكي از امشاسپندان است كه نگهباني نباتات با اوست. در مزديسنا شخص بايد به صفات مشخصه پنج امشاسپند ديگر كه عبارتند از :
نيك انديشي، صلح و سازش، راستي و درستي، فروتني و محبت به همنوع، تامين اسايش و امنيت بشر مجهز باشد تا به كمال مطلوب همه كه از خصايص امرداد است نايل گردد.
در فرهنگ ايرانيان گياه و سبزي، نماد بي‌مرگي بوده است. زيرا گياهان عمري بسيار دراز دارند و هرسال دوباره تازه و شاداب جوانه مي‌زنند. از سوي ديگر گياه با تامين هواي پاك و خوراك به ديگر زندگان، زندگي مي‌بخشد. در اين هنگام از سال گياهان در بهترين وضعيت رشد سبزينه‌اي خود هستند.
شهريور (شهرياري نيك و برگزيدني، سلطه و قدرت نيك) :
شهريور نام ششمين ماه سال و روز چهارم هر ما در گاه شماري اعتدالي خورشيدي است.
در اوستا ?خشتروئيريه?، در پهلوي ?شتريور? و در فارسي ?شهريور? مي دانند. كلمه اي است مركب از دو جزء: ?خشتر? كه در اوستا و پارسي باستان و سانسكريت به معني كشور و پادشاهي است و جزء دوم صفت است از ?ور? به معني برتري دادن ?وئيريه? يعني برگزيده و آرزو شده و جمعا يعني كشور منتخب يا پادشاهي برگزيده. اين تركيب بارها در اوستا به معني بهشت يا كشور آسماني اهورامزدا آمده است.
خداوند تنها شهريار دو جهان است. اگر انسان آن گونه كه شايسته است پرورش يابد، بر همه چيز شهريار بوده، نمي‌گذارد چيزي بر او سلطه داشته باشد. در گاتها نيز رابطه‌ي انسان با خدا رابطه‌ي دلداده و دلدار يا استاد و شاگرد است.
شهريور در جهان روحاني نماينده پادشاهي ايزدي و فر و اقتدار خداوندي است و در جهان مادي پاسبان فلزات. چون نگهباني فلزات با اوست، او را دستگير فقرا و ايزد رحم و مروت خوانده اند. روايت شده است شهريور آزرده و دلتنگ مي شود از كسي كه سيم و زر را بد به كار اندازد يا بگذارد كه زنگ بزند.

مهر (پيوستن با مهرباني) :
نگهباني ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ايزد مهر است.
زمين در اين هنگام از نقطه اعتدال پاييزه مي‌گذرد بنابراين درازاي روز با شب برابر مي‌شود. گرماي خورشيد نه چون تابستان بسيار است و نه چون زمستان اندك. حيوانات و حشرات نيز در اين ماه جفت‌گيري مي‌كنند. در اسطوره‌هاي ايراني گرما و نور خورشيد را ايزد مهر مي دانستند.
در سانسكريت ?ميترا?، در اوستا و پارسي ?ميثر?، و در پهلوي ?ميتر?، و در فارسي ?مهر? گفته مي شود، كه از ريشه سانسكريت آمده به معني پيوستن.
اغلب خاورشناسان معني اصلي مهر را واسطه و ميانجي ذكر كرده اند. مهر واسطه است ميان آفريدگار و آفريدگان. ?ميثره? در سانسكريت به معني دوستي و پروردگار و روشنايي و فروغ است و در اوستا فرشته روشنايي و پاسبان راستي و پيمان است. مهر، ايزد هماره بيدار و نيرومند است و براي ياري كردن راستگويان و بر انداختن دروغگويان و پيمان شكنان در تكاپوست. مهر از براي محافظت عهد وپيمان و ميثاق مردم گماشته شده است.
از اين رو فرشته فروغ و روشنايي نيز هست كه هيچ چيز از او پوشيده نمي ماند. براي آنكه از عهده نگهباني برآيد اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالاي كوه ?هرا?است، آنجايي كه نه روز است و نه شب ، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشي و نه كثافت. مهر از آنجا بر ممالك آريايي نگران است. اين آرامگاه، خود به پهناي كره زمين است يعني مهر در همه جا حاضر است و با شنيدن آواي ستمديدگان آگاه گشته به ياري آنان مي شتابد.
آيين مهر در دين مسيح نيز مشهود است. ايزد مهر در اصل به جز ايزد خورشيد بوده است اما بعدها آن دو را يكي دانسته اند. مورخان يوناني مهر را به نام ?ميترس? ياد كرده اند و ذكر كرده اند كه ايرانيان خورشيد را به اسم ?ميترس? مي ستايند. از اين خبر پيداست كه در يك قرن پيش از ميلاد مسيح، آن دو با يكديگر خلط شده اند.
ايرانيان مهرپرور و عدالت خواه، جشن مهرگان را ?نوروز خاصه? مي‌ناميده‌اند.
آبان (آب‌ها) :
در اوستا آپ در پارسي باستان آپي و در فارسي آب گفته مي شود.
در اوستا بارها ?آپ? به معني فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صيغه جمع آمده است.
نام ماه هشتم از سال خورشيدي و نام روز دهم از هر ماه را، آبان مي دانند. ايزد آبان موكل بر آهن است و تدبير امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آن كه ?زو? كه يكي از پادشاهان ايران بود در اين روز با افراسياب جنگ كرده، او را شكست داده، تعقيب نموده و از ملك خويش بيرون كرد، ايرانيان اين روز را جشن مي گيرند، ديگر آنكه چون مدت هشت سال در ايران باران نباريد مردم بسيار تلف گرديد و بعضي به ملك ديگر رفتند. عاقبت در همين روز باران شروع به باريدن كرد و بنابراين ايرانيان اين روز را جشن كنند.
آفتاب در اين ماه در برج عقرب يا كژدم قرار مي گيرد.
در اين ماه از سال به طور معول باران مي‌بارد. آبان، در گاه شماري باستاني اين ماه آغاز زمستان بزرگ بوده است.
آذر (آتش) :
در اوستا ?آتر? و ?آثر?، در پارسي باستان و پهلوي ?آتر? و در فارسي ?آذر? مي گويند. آذر فرشته نگهبان آتش و يكي از بزرگترين ايزدان است.
آريائيان(هندوان و ايزدان) بيش از ديگر اقوام به عنصر آتش اهميت مي دادند. ايزد آذر نزد هندوان، ?آگني? خوانده شده و در ?ودا? (كتاب كهن و مقدس هندوان) از خدايان بزرگ به شمار رفته است.
آفتاب در اين ماه در برج قوس يا كماندار قرار مي گيرد؛ و سرما به اندازه‌اي است كه بايد آتش روشن كرد.
دي (دادار، داناي آفريننده) :
در اوستا ?داثوش? يا ?دادها? به معني آفريننده ، دادار و آفريدگار است و غالباً صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ?دا? به معني دادن و آفريدن است.
در خود اوستا صفت دثوش(=دي) براي تعيين دهمين ماه استعمال شده است. در ميان سي روز ماه، روزهاي هشتم و بيست و سوم به دي(آفريدگار، دثوش)موسوم است. براي اين كه سه روز موسوم به ?دي? با هم اشتباه نشوند نام هر يك را به نام روز بعد مي پيوندند. مثلا روز هشتم را ?دي به آذر? و روز پانزدهم را ?دي به مهر? و ...
دي نام ملكي است كه تدبير امور و مصالح روز و ماه دي به او تعلق دارد.
در اين هنگام از سال كه با انقلاب زمستانه همراه است، كوتاه ترين روزها و بيشترين سرما زندگي مردم و جانوران را آن چنان با خطر روبرو مي‌سازد كه تنها خداوند مي تواند آن ها را در امان نگه‌ دارد. از سوي ديگر همه ي كارهاي كشاورزي و بيشتر كارهاي دامداري تعطيل است و بهترين راه براي گذراندن اين شب‌هاي بلند و سرد، نيايش به درگاه خداوند است. در اين ماه چهار جشن ديگان در روزهاي ?اورمزد?، ?دي به آذر?، ?دي به مهر? و ?دي به دين? برگزار مي‌شود. نخستين روز اين ماه يعني اورمزد و دي ماه (25 آذر ماه در گاه شمار امروزي) برابر با شب يلدا است. اين باور وجود داشته‌ است كه پس از مهرگان، مهر (گرما و نور خورشيد) رو به نابودي مي رود تا آن كه در اورمزد و دي ماه دوباره متولد مي‌شود. واژه آرامي ?يلدا? اين نكته را نشان مي دهد. در فرهنگ اروپايي پس از جايگزين شدن مسحيت به جاي مهرپرستي، اين آيين تولد، به نام تولد مسيح برگزار مي شده است.
بهمن (منش نيك) :
در اوستا ?وهومنه? ، در پهلوي ?وهومن?، در فارسي ?وهمن? يا ?بهمن? گفته شده كه كلمه اي است مركب از دو جزء: ?وهو? به معني خوب و نيك و ?مند? از ريشه من به معني منش است؛ پس يعني بهمنش، نيك انديش و نيك نهاد.
نخستين آفريده اهورامزدا است و يكي از بزرگترين ايزدان مزديسنا. در عالم روحاني مظهر انديشه نيك و خرد و توانايي خداوند است. انسان را از عقل و تدبير بهره بخشيد تا او را به آفريدگار نزديك كند.
يكي از وظايف بهمن اين است كه به گفتار، نيكي را تعليم مي دهد و از هرزه گويي باز مي دارد. خروس كه از مرغكان مقدس به شمار مي رود و در سپيده دم با بانگ خويش ديو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و كشت و كار مي خواند، ويژه بهمن است.همچنين لباس سفيد هم از آن وهمن است.
بنا به نوشته ابوريحان بيروني، جانوران سودمند به حمايت بهمن سپرده شده اند و كشتار در بهمن روز منع شده است.
بهمن اسم گياهي است كه به ويژه در جشن بهمنجه خورده مي شود؛ در طب نيز اين گياه معروف است.
در هات 28 بند 1 از گاتها در نماز آرزو مي‌شود كه براي خرسندي جهان همه كارهايمان با ?اشا? و خردمان با ?منش نيك? همگام باشد.
با نگاهي به طبيعت ايران مي بينيم كه زايش بسياري از جانوران سودمند اهلي و وحشي پس از جشن سده (جشن سوختن آتش) روي مي‌دهد. جشن سده كه به نظر مي رسد جشن آغاز سال نو كشاورزي بوده باشد در روز مهر ايزد اين ماه برگزار مي‌شود. درگذشته نخستين كار براي آغاز كشاورزي كندن بوته‌هاي بياباني و سوزاندن آنها بود. امروزه نيز بسياري از كارهاي كشاورزي و باغباني پس از سده آغاز مي شود.
اسفند (آرامش افزاينده، پارسايي مقدس) :(این منم)
دراوستا ?اسپنتا آرميتي?، در پهلوي ?اسپندر?، در فارسي ?سپندار مذ?، ?سفندارمذ?، ?اسفندارمذ? و گاه به تخفيف ?سپندار? و ?اسفند? گفته شده است. ?اسفند? يا ?سپنتا آرميتي?، آرامشي است كه از عشق و ايمان سرچشمه مي گيرد.
در ادبيات اوستايي اين جلوه اهورايي به صورت مادينه (مونث) به كار برده شده است. بنابراين در اسطوره‌هاي ايراني اين امشاسپند نگهبان زن و زمين به شمار مي رفته است. در بندهشن آمده كه زن نيك چون زمين نيك سختي‌ها را مي گوارد و بر شيرين مي دهد. از اين روي جشن اسپندگان (29 بهمن ماه امروزي) ويژه ي زنان بوده است. در اين روز مردها با دادن هديه به زنان از ايشان قدرداني مي‌كرده‌اند.
ابوريحان بيروني از اين جشن با نام ?مردگيران? ياد كرده مي‌آورد كه دختران شوي (شوهر) مورد علاقه خود را در اين روز برمي‌گزيده‌اند.
سپندارمذ، موظف است كه همواره زمين را خرم ، آباد، پاك و بارور نگه دارد، هر كه به كشت و كار بپردازد و خاكي را آباد كند، خشنودي اسپندارمذ را فراهم كرده است. آسايش در روي زمين، سپرده به دست اوست و خود زمين نيز نماينده اين ايزد بردبار و شكيباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است.
بيدمشك گل مخصوص ?سپندارمذ? مي باشد.
اينك كه معني نام‌هاي ماه را دانستيم باري ديگر به چرخه سال باز مي‌گرديم ولي اينبار با ديدي ديگر سال را از زمستان آغاز مي‌كنيم. شايد بتوان زمستان را همانند آغاز آفرينش دانست. زماني كه تنها خداوند بود و خواست كه روزگار جهان با فروغ آسايش و آرامش روشن باشد. پس نخست روشنايي را آفريد. آنگاه با خرد خود آيين راستي (هنجار هستي- اشا) را آفريد و بهترين منش (بهمن) را استوار كرد (هات 31 بند 7 گاتها). از آنجا كه در بيشتر موارد ?بهمن? به صورت نرينه (مذكر) بكار برده شده شايد بتوان آنرا همانند پدر دانست. پدري كه از دانش و خرد، منشي نيك دارد. شايد بتوان ?اسفند? را نيز همانند مادر دانست، زيرا از ديدگاه دستور زبان اين جلوه خداوندي همواره به صورت مادينه (مونث) بكار برده شده است. مادري كه از دانش، دلدادگي و ايمان به خدا آرامشي افزاينده (اطمينان قلب) دارد.
منبع : وبلاگ هشلهف
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

زندگي پل است از آن عبوركنيد ولي روي آن چيزي بنا نكنيد. بودا
 
تقدیم به نرگس که امشب بی تاب است و بی قرار 
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟" آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم..."
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : "قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است."
پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟؟؟"
نخست وزیر جواب داد: "اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید اين  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!"
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: "قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!! اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند. تا آخرین حد توان کار می کنند تا بیشتر بدست آورند. آنان می خواهند هر چه زودتر " یکصد" سکه را از آن خود کنند!!! این علت اصلی نگرانی ها و آلام آنان می باشد. آنها به همین دلیل شادی و رضایت را از دست می دهند و البته همین افراد اعضای گروه 99 نامیده می شوند
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي ، تنها به قدر ضرورت . . . .

تا در لحظات سخت

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است ،

همين حد از مفيد بودن ، تو را سر پا نگه دارد.

همچنين برايت

آرزومند صبوري هستم

نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند . . . . .

اين كار ساده اي است

بل با آناني كه اشتباهات بزرگ و جبران نا پذير مي كنند . . . .

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي

واميدوارم اگر جوان هستي ،

خيلي به تعجيل رسيده نشوي . . . . .

واپر رسيده اي ، به جوان نمايي اصرار نورزي

و اگر پيري و سالمند تسليم نو ميدي نگردي . . . .

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خاص خود را دارد

ولازم است بگذاريم در ما جريان يابد

اميدوارم به پرنده اي دانه دهي

و به آواز سهره گوش فرا دهي ،

انگاه كه آواز سحرگاهيش را سر مي دهد ،

چرا كه به اين راه ، به رايگان احساس زيبايي خواهي يافت . . . .

اميدوارم كه دانه اي نيز به خاك بيفشاني

هرچند خرد و كوچك بوده باشد

و با رويشش همراه شوي . . . .

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد

 

Translation of the text in English:

 

I desire you to be effective, just as the necessity

This effectiveness could cause you to resist

 and tolerate in face of difficulties

I wish you to be patient not only about some ones who do tiny mistakes

But also about some ones who do great and irreparable mistakes

I desire you to be the symbol of patient for others

If you are young, I am hopping not to mature so soon

And do not behave as a young if you get mature

Do not be hopeless if you are old

Because each period of life has its sadness and happiness

So leave it to pass

I desire you to feed a bird and

Listen to the song of goldfinch early in the morning

In this way, you fell joy freely

I am hopping you plant a seed

And follow its growing to know

How much life is for a tree

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي کردند: شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي باشکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:« آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟»
ثروت گفت:« نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.»
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت:« نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد.»
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت:« اجازه بده تا من باتو بيايم.»
غم با صداي حزن آلود گفت:« آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.»
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت:« بيا عشق، من تو را خواهم برد.»
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: « آن پيرمرد که بود؟»
علم پاسخ داد: « زمان»
عشق با تعجب گفت:« زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟»
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: « زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 



http://www.shenidar.com/sec/news/Files%5C2007%5C07/070729_7994_Shot4u.jpg
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
...
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
وقتی كه زندگی من دیگر
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری
دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
 
 
                                                                                    فروغ فرخ زاد

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
!نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

حكايتي از مثنوي مولانا
عاشقي در نزد معشوق خود كارها و خدماتي كه در راه عشق انجام داده بود به تفصيل بازگو مي كرد، و از تلخكامي ها و حرمان هايي كه در اين راه نصيبش شده بود داد سخن مي داد. معضوق وقتي تعريف هاي او را شنيد به او گفت: گيرم كه همة اين سخنانت درست باشد و تو اين همه خدمت كرده اي، اما بايد به تو بگويم كه هنوز شرط اصلي عشق را بجا نياورده اي بلكه به شاخه ها پرداخته اي. عاشق گفت: بگو ببينم آن شرط اصلي كدام است؟ معشوق جواب داد: مردن در راه معشوق. همينكه عاشق اين سخن را شنيد آهي كشيد و نقش بر زمين شد و جان سپرد.
 
   آن يكي عاشق به پيشِ يارِ خود            مي شمرد از خدمت و از كار خود
   كز برايِ تو چنين كردم، چنان               تيرها خوردم درين رزم و سِنان
   مال رفت و زور رفت و نام رفت              بر من از عشقت بسي ناكام رفت
   هيچ صبحم خفته يا خندان نيافت          هيچ شامم با سر و سامان نيافت
   آنچه او نوشيده بود از تلخ و درد             او به تفصيلش يكايك مي شمرد
   گفت معشوق: اين همه كردي، و ليك     گوش بگشا پهن و اندر ياب نيك
   كآنچه اصلِ اصلِ عشق ست و وَلاست    آن نكردي، اينچه كردي، فرع هاست
   گفتش آن عاشق: بگو كآن اصل چيست؟   گفت: اصلش مُردن ست و نيستي ست
   تو همه كردي، نمردي، زنده يي               هين بمير از يارِ جان بازنده يي
   هم در آن دَم شد دراز و جان بداد          همچو گُل در باخت سر خندان و شاد
 
نتيجه اخلاقي حكايت: دعويِ عشق را همگان دارند، اما حقيقت عشق را كمتر كسي در مي يابد.
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:

1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.


2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی شخصیت‌اند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌اشان یکی است.


3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.


4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند

شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
من از کدام دسته ام؟

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

آدمك آخر دنياست ، بخند
آدمك مرگ همينجاست ، بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست ، بخند
آدمك ! خر نشوي ، گريه كني
كل دنيا سراب است ، بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

باگوان عزيز:
" چه اتفاقي براي من رخ داده؟ من بيشتر و بيشتر باز مي شوم  و احساس مي كنم كه سايه هاي وجودم به تدريج ازبين مي روند. وقتي چشمانم را مي بندم نور بيشتري در بدنم مي بينم. خيلي زيباست،  و احساس بسيار خوبي به شما دارم ، بيش از آنچه تاكنون داشته ام. باگوان عزيز، آيا اين مي تواند واقعي باشد؟ آيا اين من هستم؟ چرا اين ترديدها هنوز وجود دارند؟ ممكن است لطفاً توضيح بدهيد؟ "
 
هر اتفاقي كه برايت افتاده، ژرف ترين اشتياق هر سالك است. تو فقط براي چنين رويدادهايي است كه در اينجايي. اين آغاز راه است. در ابتدا، اين بسيار طبيعي است: ذهن توليد ترديد مي كند. نيازي نيست كه از ذهن خشمگين باشي' ذهن اين را درك نمي كند، اين وراي ادراك ذهن است. و اين طبيعي است كه ذهن مايل است منطقي و عقلاني باقي بماند.
ذهن به اين دليل ساده توليد ترديد مي كند كه مي خواهد از تو محافظت كند. ذهن با تو مخالف نيست، سعي دارد از تو مراقبت كند تا وارد فضاهاي ديوانه كننده نشوي. ولي تنها در آغاز راه است كه ذهن توليد ترديد مي كند. و اين زماني است كه مرشد و مدرسه ي مرشد به تو كمك مي كند تا نگران گفته هاي ذهن نباشي، بلكه ابعاد تازه اي را كه برايت گشوده مي شوند اكتشاف كني. تو احساس سبكي داري. تمامي سايه ها محو مي شوند و بدني درخشان در تو شكل مي گيرد، بدني از نور. ذهن مي تواند يك اسكلت را بپذيرد' ولي نمي تواند بدني از نور را بپذيرد. ذهن بسيار ابتدايي است' هنوز هم ماده را باور دارد.
فيزيك به اين نتيجه رسيده است كه ماده ابداً وجود ندارد. فقط انرژي وجود دارد. ولي ذرات انرژي چنان سريع حركت مي كنند كه اين توهم جامد بودن را ايجاد مي كنند. درست مانند حركت سريع پره هاي پنكه است: نمي تواني پره ها را جداگانه ببيني، يك دايره مي بيني. اگر پنكه با سرعت نور مي چرخيد __ سرعتي كه الكترون ها در يك ستون سنگي مي چرخند آنوقت مي توانستي روي پنكه ي سقفي بنشيني و نمي افتادي و احساس نمي كردي كه چيزي در زير تو حركت مي كند و بين پره ها فاصله اي هست. زيرا پيش از اينكه فاصله را احساس كني، پره ي ديگر وارد مي شود و تو هيچ احساسي نخواهي داشت. سرعت بالاي حركت، آن را جامد خواهد كرد. هرچه كه جامد است، فقط به نظر جامد مي آيد.  ولي ذهن بسيار ابتدايي است.
دل نه ابتدايي است و نه مدرن. دل جاودانه است' چيزي از تقسيم بندي زمان نمي شناسد. بنابراين دل مي تواند بدون هيچ ترديدي بدني از نور را ببيند. در واقع، بدن نوراني واقعي تر از بدن جامدي است كه ما مي بينيم  زيرا بدن نوراني يعني بدني از الكترون ها: الكتريسته ي خالص.
پس از جنگ جهاني دوم چنين روي داد كه سربازي به وطنش بازگشت. او پنج سال از وطن دور بود و طبيعي بود كه براي ديدن همسرش عجله داشته باشد. پس از اينكه همسرش را در آغوش گرفت ، دچار شوك برقي شد و روي زمين افتاد. او گفت " خداي من، چه اتفاقي افتاده است؟" براي پنج سال همسرش منتظر بوده و منتظر بوده وبا چنان شدتي انتظار كشيده كه نيروي الكتريكي بدنش روي هم انباشته شده بود. پزشكان را خبر كردند. آنان حتي نتوانستند دستش را براي معاينه ي نبضش بگيرند بي درنگ برق آنان را مي گرفت. سپس تعميركار برق را آوردند. ديگر مسئله ي فيزيكي نبود، اشكال برقي وجود داشت. تعميركار برق بسيار مي ترسيد. او گفت، "اول اين لامپ را در دست بگير." او يك لامپ چهل وات را به دست زن داد و لامپ روشن شد. اين نخستين بار بود كه چنين رويدادي ثبت مي شد. تمام وجود زن از نيروي برق تشعشع داشت و به دليل وجود اين زن بود كه تحقيقات و مطالعات روي   نيروي الكتريكي در انسان آغاز شد و اينك يك واقعيت تثبيت شده وجود دارد كه بدن انسان برق دارد.
اگر چشماني حساس داشته باشي، قادر هستي هاله ي برق اطراف بدن را مشاهده كني. همانطور كه در تصاوير نانك، كبير، كريشنا، راما يا بودا مي بينيد، آن حلقه ها در اطراف صورت آنان افسانه اي و تخيل نقاش نيستند' آن حلقه ها توسط مريدان و مراقبه كنندگان ديده شده اند.
و اينك در روسيه شوروي دانشمندي وجود دارد كه از اين هاله ها عكسبرداري كرده است... او صفحات بسيار حساسي توليد كرده است. نام او كرليان است و به همين سبب اين روش عكسبرداري را عكاسي كيرليان Kirlian photography  خوانده اند.
او در دنيا مشهور شده است. اگر او عكسي از تو بگيرد؛ فقط تصوير تو نخواهد بود، بلكه تمام هاله ي نوراني اطراف بدنت نيز نشان داده مي شود.
و عجب اينكه اگر دست كسي در حادثه اي قطع شده باشد و عكسي با دوربين كرليان از او گرفته شود، آن دست ديده نخواهد شد، ولي هاله ي اطراف دست ديده خواهد شد.
بدن الكتريكي هنوز دست نخورده است، هيچ چيز برهم نخورده است فقط بخش جسماني افتاده است.
و اين تنها در مورد بدن انسان نيست. يك گل سرخ: مي تواني يكي از گلبرگ هايش را بچيني و كرليان مي تواند بگويد كه كدام گلبرگ قطع شده است. درعكس آن، هاله ي اطراف گلبرگ چيده شده  نشان داده مي شود.
بنابراين اتفاقي كه براي تو رخ داده اين است كه تو ساكت شده اي، از وجود دروني خودت كه توسط نور احاطه شده هشيار گشته اي.
مردمان باستان آن را بدن اختري، بدن نوراني يا بدني كه از نور ستارگان ساخته شده است خوانده اند. معني بدن اختري astral body همين است.فقط به ياد داشته باش كه اين در حيطه ي ذهن نيست و به ذهن بگو، "اين ربطي به تو ندارد. تو كار خودت را بكن."
و نكات بسيار ديگري وجود دارند. جهان هستي  به ذهن محدود نمي شود: بس وسيع تر و بسيار اسرارآميز تر است. تو تمام امكاناتي را كه هر عارفي در هركجاي دنيا تجربه كرده، در اختيار داري، ولي بايد ذهنت را ساكت كني' وگرنه آن ترديد ها مي توانند به مزاحمت خود ادامه بدهند.
براي همين است كه من اصرار دارم: پيش از اينكه وارد دنياي اسرار شويد نخست ذهن را ساكت كنيد. ذهن را براي سكوت، براي بي ذهني non- thinking  منضبط كنيد زيرا وقتي كه وارد دنياي اسرار مي شويد ذهن سر راه قرار نگيرد و پرسش هاي عوضي نپرسد، كه نتوانيد پاسخ بدهيد، پرسش هايي كه حتي اگر هم بتوانيد پاسخ دهيد، ذهن نتواند درك كند. ذهن گستره اي محدود دارد. ذهن يك كامپيوتر زنده است. تمامي وجود تو نيست. دل بس بزرگتر است. و در وراي دل، وراي وجود تو قرار دارد، كه از دل بزرگتر است. و در وراي وجود تو، آن وجود كيهاني هست كه بي نهايت است. براي ورود به اين اسرار، به ذهني آرام نياز داري كه مزاحم تو نباشد
اوشو
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

one of the Best Moments in Life:

بهترین لحظات زندگی :

·         To fall in love.

عاشق شدن

·         To laugh until it hurts your stomach.

انقدر بخندید که دلتون درد بگیره

·        To find mails by the thousands when you return from a vacation.

بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزار تا ایمیل دارید

·        To go for a vacation to some pretty place.

به یه جای خوشگل برید برای مسافرت

·        To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید

·        To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید

·        To leave the! shower and find that the towel is warm.

از حموم که اومدید بیرون ببینید حو لتون گرمه !

·        To clear your last exam.

آخرین امتحانتون رو پاس کنید

·        To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.

یه کسی که معمولا" زیاد نمیبیننش ولی دلتون می خواد ببینید بهتون تلفن کنه

·        To find money in a pant that you haven't used since last year .

توی یه شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردید پول پیدا کنید

·        To laugh at yourself looking at mirror, making faces.:)))

برای خودتون تو آینه شکل در بیارید و بهش بخندید

·        Calls at midnight that last for hours.:))

تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه

·        To laugh without a reason.

بدون دلیل بخندید

·        To accidentally hear somebody say something good about you.

بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف می کنه

·        To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.

از خواب پاشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم می تونید بخوابید

·        To hear a song that makes you remember a special person.

آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

·         To be part of a team.

عضو یک تیم باشید

·        To watch the sunset from the hill top.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید

·        To make new friends.

دوستای جدید پیدا کنید

·        To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.

 وقتی "اونو" میبینید دلتون هری بریزه پایین !

·        To pass time with your best friends.

لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید

·        To see people that you like, feeling happy.

کسانی رو که دوستشون دارید رو خوشحال ببینید

  • To use a sweater of the person that you like and find that it still smells of their perfume.

پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده

  • See an old friend again and to feel that the things have not changed.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

  • To take an evening walk along the beach.

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید

  • To have somebody tell you that he/she loves you.

یکی رو داشته باشیدکه بدونید دوستتون داره

  • To laugh .......laugh........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends.

یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کار های احمقانه ای کردند و بخندید و بخنید و ....... بازم بخندید

  • These are the best moments of life....

اینها بهترین لحظه های زندگی هستند

  • Let us learn to cherish them.

قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک مشکل نیست که حلش کرد بلکه یه هدیه است که بايد ازش لذت برد.

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 
جغدي روي كنگره‌هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي‌كرد. رفتن و رد پاي آن را. و آدم‌هايي را مي‌ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي‌بندند.
جغد اما مي‌دانست كه سنگ‌ها ترك مي‌خورند، ستون‌ها فرو مي‌ريزند، درها مي‌شكنند و ديوارها خراب مي‌شوند. او بارها و بارها تاج‌هاي شكسته،   غرورهاي تكه پاره شده را لابه‌لاي خاكروبه‌هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري‌اش مي‌خواند؛ و فكر مي‌كرد شايد پرده‌هاي ضخيم دل آدم‌ها، با ا ين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي‌شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت:« بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي‌كني. دوستت ندارند. مي‌گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.»
قلب جغد پيرشكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:« آواز‌‌خوان كنگره‌هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي‌خواني؟ دل آسمانم گرفته است.»
جغد گفت:« خدايا! آدم‌هايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.» خدا گفت:« آوازهاي تو بوي دل كندن مي‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه‌اي! و آن كه مي‌بيند و مي‌انديشد، به هيچ چيز دل نمي‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترين و قشنگ‌ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.»
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره‌هاي دنيا مي‌خواند. و آن كس كه مي‌فهمد، مي‌داند آواز او پيغام خداست كه مي‌گويد: « آن چه نپايد، دلبستگي را نشايد.»
 
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

سیمرغ در حال نوشتن داستانش بود در آن داستان
آورده است در مرغزاری طیور زیر آسمان نیلی
روزگارسپری میکردندو خوراک عمده آنان از
سیر فراهم میشد و شبها پس از فارغ آمدن
از کار روزانه کنار یکدیگر افسانه سیمرغ
را روایت میکردند.                  
تا آنکه سیمرغ به تدریج سی مرغ رابرای ارشاد
طیور روانه ساخت تا بدانها گوشزد نمایند که
سیمرغ افسانه نیست بلکه در بالای کوه قاف
ساکن است و آنانی که میخواهند سیمرغ را از
نزدیک ملاقات کنند باید از خوردن سیر امتناع
ورزند و بجای آن سیب را طعام خویش قرار دهند.
گروهی به سخن آنان خندیدند و سیمرغ را
افسانه ای بیش ندانسته و آن پیکها را تنها
بازرگانانی برای فروش سیبها دانستند .درمقابل
گروه دیگر به سخنان آنان ایمان آورده و زین
پس سیب راطعام خویش قرار دادند اما بناگاه
مدتی بعد با حیرت مشاهده کردند که دیگر با
آنانی که طعامشان سیر است نمی توانند نشست
و برخاست داشته باشند چرا که از دهان آنان
بوی بدی به مشام میرسد .از این رو همواره
به بوی بد دهان آنان خورده گرفته و از آنان
میخواستند تا از خوردن سیرمنصرف شوند و
سیب را طعام خویش سازند.جماعت سیر خور
با هم اجتماع کردند و هیچکس نتوانست بوی بد
دهان دیگری را تشخیص دهد بنابراین آنانیکه
سیب طعامشان شده بود را موجوداتی بهانه گیر
حساس ونازک نارنجی نامیدند.از این رو
اختلاف وزدوخورد میانشان بالاگرفت.جماعتی
ازسیب خورهاکه دیگر از بوی بد دهان سیر
خورها به ستوه آمده بودند تصمیم به ترک مرغزار
و حرکت برای پیداکردن سیمرغ نمودند.اماراه
قله قاف راهی بسیارپر پیچ و خم با پرتگاه های
خطرناک بود و تا آنجا هفت کوه و هفت دریا
راه بود.               
تعدادی دیگر از سیرخورها که میدانستند با
نخوردن سیب دیگر سیمرغ به نزد انان نخواهد
آمد نیز تصمیم گرفتند تا مصممانه برای
پیداکردن سیمرغ رهسپار کوه قاف شوند.تا به
جماعت سیب خور نشان دهند که با خوردن سیر
نیز میتوان به زیارت سیمرغ نایل آمد.
اما دسته ای از سیرخورها که سیمرغ را افسانه
مپنداشتند خارج از تمامی این ماجراها کار
روزانه خود را انجام میدادند و به اوهام
سیبخورها و سیرخورهای مهاجر میخندیدند
.
و  دسته آخر همان جماعتی بودند که به
صحبتهای فرستادگان سیمرغ گوش فرا داده وبا
انتخاب سرخترین و بهترین سیبها و میل کردن
آنها سعی داشتند تا سیمرغ را مجذوب کارها واعمال
خویش قرار دهندتااو از بالای قله قاف پرواز کرده
و به مرغزار آنان آمده وآنان را به زیارت خویش
متبرک سازد وایشان را بربالهای خودسوار کرده و
با طی کردن سفری بی خطرتا اوج قله قاف همراهی
نماید.              
داستانرا تا اینجا میخواندم که به ناگاه سیمرغ
دفترش رابست.با اینکار این مطلب را خاطر نشان
ساخت تا قبل ازپایان داستان جزنویسنده هیچکس
نباید از پایان داستانش مطلع باشد.              
راستی شما فکر میکنید کدام دسته زودتر به قله
کوه قاف رسیده و به زیارت سیمرغ نائل می آید؟
 
           عرشیا غریب
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

بدانيد كه شما نام، حرفه و مال و منالتان نيستيد. شما نور و الوهيت ابدي هستيد و بدون توجه به كارهايي كه انجام داده و يا در انجام آن قصور كرده ايد و صرفنظر از اين كه در چه خانواده ايي زندگي كرديد و يا احتمالا چه برچسب هايي را با خود يدك كشيده ايد ، در برابر هوش بيكران مقدس هستيد و براي حضور در اينجا مقصودي مي جوييد!

                   

Know that you are not your name, your occupation, or your accumulations. You are eternally light and divine, regardless of what you have done or have failed to do, regardless of what family you lived in or what you may have been labeled. In the God Intelligence, you are holy, and you have a purpose for being here!

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

HI??????????
-I hope you...
Woke up this morning
with a big smile on your face...


I hope the sun is shining just for you
I hope that your day is filled with lovely surprises
and everything Goes your way...
I hope you can enjoy all you do
and you can laugh and talk
and share to your heart's content...
I hope your day is Filled with love...
May the sun always shine on your windowpane;
May a rainbow be certain to follow each rain;
May the hand of a friend always be near you;
May God fill your heart with gladness to cheer you.
Have a Nice Day!!!
Good Morning!

از سپیده دوستم که تو ونکور زندگی می کنه

 

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

                                

جهانا سراسر فسوسي و باد -  به تو نيست مرد خردمند شاد

كه داند كه چندين نشيب و فراز -  به پيش آرد اين روزگار دراز

بر اينگونه گردد همي چرخ پير -  گهي چون كمان است و گاهي چو تير

همه تا در آز رفته فراز -  به كس بر نشد اين در راز باز

بدان تا نداند كسي راز او - همان نشنود نام و آواز او

از اين راز جان تو آگاه نيست -  بدين پرده اندر تو را راه نيست

يكي ژرف درياست بن ناپديد -  در گنج رازش ندارد كليد

چنين است رسم جهان جهان - همي راز خويش از تو دارد نهان

چنان داد كه داد است و بي داد نيست - چو داد آمدش جاي فرياد نيست

چنين است رسم سراي جفا -  نبايد از او چشم داري وفا

همه كارهاي جهان را در است - مگر مرگ، كه آن را دري ديگر است

اگر مرگ داد است، بيداد چيست؟ - ز داد اينهمه بانگ و فرياد چيست؟

چه با رنج باشي چه با تاج و تخت -  ببايدت بستن به فرجام رخت

چنين است رسم سراي سه پنج -  گهي ناز و نوش است و گهي درد و رنج

به گيتي در آن كوش چون بگذري - سرانجام نيكي بر خود بري

بترس از خدا و ميازار كس- ره رستگاري همين است و بس

 

                                         

 

انساني كه اعتماد مي‌كند، عشق مي‌ورزد و خود را به خداوند مي‌سپارد، هرگز اميدش را از دست نمي‌دهد. او يكپارچه خوشبيني مي‌شود. اگر اينگونه نبود، عارفان هرگز با مردم سخن نمي‌گفتند. زيرا مردم همواره پاسخ عارفان را با ناسپاسي مي‌دهند و آنها را به رنج مي‌افكنند.

عارفان چشمه‌ي جوشان اميدند و جوياي آن كه بيايي و تشنگي خود را با زلال هميشه‌ جاري‌شان فرو بنشاني. حلاج‌ها بر دار شدند، سقراط‌ها مسموم شدند، عين القضات‌ها شمع آجين شدند، اما هرگز اميدشان را از دست ندادند.آنها بر دار خويش بوسه زدند و با خنده، شوكران خويش را نوشيدند و رفتند. مرگ، عارفان را از دور مي‌بيند، مي‌ميرد.

اين زندگي، همچون نيلوفري كه شباهنگام گلبرگ‌هايش را مي‌بندد، به پايان مي‌رسد. مردم، ناسپاس‌اند، اما عشق و اعتماد عارفان، از ناسپاسي آن‌ها بزرگ‌تراست. هنوز مي‌توان اميد خود را به انسان حفظ كرد.

عارفان مي‌دانند كه با ديوار سخن مي‌گويند، اما همچنان سخن مي‌گويند. آن‌ها مي‌دانند كه كسي در را به روي‌شان باز نخواهد گشود، اما همچنان به در مي‌كوبند. آن‌ها به انسان عشق مي‌ورزند و در آيينه‌ي جان مردمان، خدا را مي‌بينند. تن عارفان را مي‌توان بر دار كرد، اما عشق آن‌ها را هرگز.

بودا در هنگام مرگ خويش، به انبوه مردمان گريان گفت: (( اشك‌ها را از ديده بشوييد، زيرا من در ميان‌تان خواهم بود. شما مرا در نيايش‌هاي خود و نيز در مراقبه‌تان خواهيد ديد. شايد شما مرا نبينيد، اما من شما را خواهم ديد. من زنده در ميان‌تان گام بر مي‌داشتم و شما مرا نمي‌ديديد. بنابراين، مهم نيست كه شما مرا ببينيديا نه. مهم آن است كه من همواره شما را ديده‌ام و خواهم ديد. مرگ، پايان كبوتر نيست. مطمئن باشيد كه حضور مرا بيش‌تر احساس خواهيد كرد، زيرا اكنون ديگر زندان تن را خواهم شكست و همچون مه‌اي رقيق، در ميان‌تان خواهم گشت و دل‌تان را سرشار خواهم كرد.))

عارفان كساني‌اند كه وفا مي‌كنند و ملامت مي‌كشند، اما باز خوش‌اند و خوش بين. آن‌ها براي بيداري مردمان، از هيچ چيز خود دريغ نمي‌كنند. آن‌ها شمع‌اند، اندام مومي خويش را آب مي‌كنند تا روشنايي را براي مردم به ارمغان بياورند. به ياد بياوريم سخن آن عارف بزرگ را كه به مردم گفت: ((من طالب حيات و بيداري شما هستم و شما طالب مرگ من !)) شايد اين ناموس توده‌هاست. شايد توده‌ها جز اين چيزي ندارند تا به عارفان پيشكش كنند. آن‌ها به عارفان شوكران مي‌دهند و از عارفان شهد مي‌ستانند. شايد آنان نمي‌دانند چه مي‌كنند، و گرنه، چگونه مي‌توانستند منصور را بر دار كنند و سقراط نازنين را مسموم؟

انسان در خواب غفلت خويش، از جنايت گريزان نيست. خاطر عارفان، هرگز مكدر نمي‌شود. آن‌ها باران گلبرگ‌هاي مهر‌اند.

 

                                                

 

مرگ قو، همچون زندگي او زيباست.

هنگامي كه مرگ قو فرا مي‌رسد، او بر موجي مي‌نشيند و به گوشه‌اي مي‌رود. قو، به گوشه‌اي مي‌رود و چندان غزل مي‌خواند تا در ميان غزل‌هاي خويش غرق مي‌شود.

قو، از دريا مي‌آيد و در آغوش دريا مي‌ميرد.

عارفان درياي‌اند چرا كه از دريا ‌ميآيند و در غروبي غريب، باز به دريا مي‌روند و به دريا مي‌روند

 

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

 
سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي که از پدرشان به ارث رسيده بود، زندگي مي کردند. يک روز به خاطر يک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زياد شد و از هم جدا شدند
 
يک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتي در را باز کرد، مرد نجـاري را ديد. نجـار گفت: من چند روزي است که دنبال کار مي گردم، فکرکردم شايد شما کمي خرده کاري در خانه و مزرعه داشته باشيد، آيا امکان دارد که کمکتان کنم؟
 
برادر بزرگ تر جواب داد:  بله، اتفاقاً من يک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسايه در حقيقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و اين نهر آب بين مزرعه ما افتاد. او حتماً اين کار را بخاطر کينه اي که از من به دل دارد، انجام داده سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداري الوار دارم، از تو مي خواهم تا بين مزرعه من و برادرم حصار بکشي تا ديگر او را نبينم . نجار پذيرفت و شروع کرد به اندازه گيري و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من براي خريد به شهر مي روم، اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم
 
نجار در حالي که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چيزي لازم ندارم
 
هنگام غروب وقتي کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاري در کارنبود. نجار به جاي حصار يک پل روي نهر ساخته بود
 
کشاورز با عصبانيت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟
 
در همين لحظه برادر کوچک تر از راه رسيد و با ديدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روي پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي کندن نهر معذرت خواست
 
وقتي برادر بزرگ تر برگشت، نجار را ديد که جعبه ابزارش را روي دوشش گذاشته و در حال رفتن است
 
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد
 
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست که بايد آنها را بسازم
 
 
                                    منبع: عشق بدون قيد و شرط

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛ چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد. شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را که میخورد، سیگاری دود میکرد و شروع میکرد به خواندن رمان.
دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را کج میکردند و میرفتند.
اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گرچه خودش اهل این کارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود. هرشب که در خانه میماند، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.
بدین ترتیب، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور که از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستکار و اهل اینکارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میکرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.
در کمتر از یک هفته، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود. ولی مشکلی این نبود. چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشکل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند. به این ترتیب، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد میزد.
به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعکس، کسانی که دفعات بیشتری به خانة مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.
به این ترتیب، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستکار، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته تر میکرد؛ چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند.
به تدریج، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میکشد و به این فکر افتادند که "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میکردند سر هم کلاه بگذارند و هرکدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میکشید و آن دیگری هم از ... . اما همانطور که رسم اینگونه قراردادهاست، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند.
عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند. ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی میکشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فکری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد.
به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند.
تنها فرد درستکار، همان مرد اولی بود که ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و کمی بعد هم از گرسنگی مرد.
به نقل از کتاب : شاه گوش ميکند؛ ايتالو کالوينو؛
محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 

درتنگنای کوچه باغ زندگی دنبال نقطه ای هستم از حس و وفا ، کمی هم صداقت البته اگه پیدا بشه که برايش دلی صفا دهم ، روحی را جلا دهم البته اگه پیدا بشه که با بالهايش تا رويا سفر کنم البته اگه پیدا بشه که بستايمش و برايش از زندگی بخوانم البته اگه پیدا بشه که از سرای نيلوفری از نقاط تاريکی و اندوه دلم با خبرش سازم البته اگه پیدا بشه که برايش از درخت خشکيده بی روح ترانه ای بخوانم ، شعری بسازم و از آن برگی بچينم ، رنگ زرد به رنگ تمام بی رنگی ها البته اگه پیدا بشه البته اگه پیدا بشه

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

 

 

بهت نمی گم دوستت دارم،ولی قسم می خورم که دوستت دارم رو به کسی نمی گم. هرچی که می خوای در استطاعتم بهت مي دم،چون همه چيزم تويی اما توقع نداشته باش که منم چیزی ازت بخوام. می خوام خوابتو ببينم، چون تو خوشتر از خوابی البته اگه نخوای تو رویاهام شریک بشی اگه يه روزچشمات پرِاشک شد و دنبال يه شونه گشتی که گريه کنی،صدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گريه می کنم یا اینکه لااقل می زارم سرت رو راحت ساعتها رو شونم بزاری اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم می تونی حرفهای دلتو بهم بگی. اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صدام کن چون قلبم تنهاست سالهاست که ویرانه ای بیش نیست و این تنها خرابه ای هست که ماری نیست که توش نیش بزنه. اگه يه روزخواستی بری قول نميدم جلوتو بگيرم اما باهات ميدوم که شاید بهت برسم.

 

 

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي اما اگه دو تا شد ببین چه اخلاق گندی رو در پیش گرفتی

اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند برای اینکه بشوننت سرجات هر کاری میکنن

اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست. بدون اینکه حرفی بزنی خودتو از خائن دریغ کن این بزرگترین جزای خیانته

اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي‌خواهد پس همان بهتر رفت و افسوس بخور که چرا زودتر نرفت.

محقق توسط لاله فقط "لاله" در ساعت  | لینک  | 
 

-------------------------------------------------
-------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

-------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

------------------------------------------------

جدید ترین کد های موزیک

----------------------------------------------- ----------------------------------------------