<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>منمنهای محقق علوم زمین و فضا</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/</link>
<description>دانشمندی که فقط به علم آموختن بپردازد جای سوال دارد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 25 Dec 2009 20:20:05 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از همه چیز به اندازه کافی آرزو کنیم! </title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-433.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;اگر تعادل را رعایت کنیم &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;و از هر چیزی به اندازه کفایت درخواست کنیم، &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خواهیم دید که زندگی نه تنها سخت نیست &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;بلکه شیرین‌ترین هدیه‌ای است که به ما داده شده است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 20:20:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=433</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-433.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روابط موفق</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-432.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt; زمانیکه از اغلب افراد بسیار موفق سئوال می شود شما چطور توانستید اینقدر پیشرفت کنید در پاسخ می گویند: دلیل آن روابط فوق العاده با دیگران است. قبلا هم گفتیم یکی از اهداف ایستگاهی انسان (بعنوان یک موجود اجتماعی) در زندگی &lt;EM&gt;کیفیت بالای روابط اجتماعی و انسانی&lt;/EM&gt; است که مکملی برای سایر اهداف اصلی یعنی شادی و سلامتی و ثروت است 
&lt;P align=right&gt;تقریبا همه افراد خواهان رسیدن به این هدف هستند اما چرا مشکلات با اطرافیان و بستگان همواره وجود دارد و گاهی شدت پیدا می کند؟ پاسخ اینست که اگر می خواهید با بستگان و دیگران رابطه قشنگی داشته باشید باید روشهای خود را تغییر دهید تا روند اوضاع تغییر یابد. اگر بدنبال تغییر رفتار دیگران منجمله فرزند- همسر و دوست و غیره باشید رابطه شما به معضلی فرساینده  تبدیل خواهد شد. حتما بطور اتوماتیک خواهید پرسید پس اشکالات و تقصیرهای آنها چه می شود؟ فبلا هم گفتیم در تکنیک ان. ال. پی ما روی رفتار دیگران و اشکالات آنها تمرکز نمی کنیم بلکه استدلال ذهنی خود نسبت به رفتار آنها را تغییر می دهیم. کیفیت رابطه ما با دیگران به چگونگی احساس ما نسبت به آنها بستگی دارد.  پس زمانیکه احساس خوبی داریم و مثبت اندیش هستیم بدیهای دیگران در نظر ما بعنوان معضل بزرگی جلوه نخواهد کرد. اگر نسبت به فردی احساس بدی داشته باشیم قادر به خوش رفتاری با او نخواهیم بود و بالعکس 
&lt;P align=right&gt;نحوه کنترل روابط:۱-از قدرت احساس خود آگاه باشید ۲-اجازه ندهید مشاجره با عصبانیت خاتمه یابد ۳-الگوهای قبلی را که مولد بحث و شماجره هستند را بشکنید ۴-از تغییر سزیع احساس کمک بگیرید. ۵-از روش های غیر تکراری (مثلا متعجب ساختن دیگران)استفاده کنید. 
&lt;P align=right&gt;ابتدا باید بیاموزیم با خودمان کنار بیائیم. اگر احترام به خویشتن داشته باشیم و 
&lt;P align=right&gt;برای خود ارزش واقعی قائل باشیم رفتار ما با دیگران نیز تغییر خواهد کرد. دقیقا مانند اینکه زمانی که لباسی بسیار فاخر و زیبا پوشیده ایم مراقب هستیم لباسمان کثیف نشود. قبلا نیز گفته شد بالاترین خروجی انرژی انسان عشق است. عشق- محبت -خوشرفتاری و... هم به خود انسان و هم به دیگران انرژی مثبت می دهد و باعث اعتدال و راحتی می شود. براحتی می توانید این نکته را دریابید که در حضور برخی احساس خوبی دارید و گرم و شاداب هستید و در حضور برخی دیگر حس منفی پیدا می کنید و سرد می شوید. این چیزی جز تغییر سطح و نوسان ارتعاشات انرژی خود و دیگران نیست و قبلا نیز گفتیم ارتعاشات انرژی فقط همسان و همنام خود را جذب می کنند. پس اگر بدنبال افراد و وقایع شاد و مثبت هستید ابتدا از خودتان شروع کنید 
&lt;P align=right&gt;کلید های موفقیت در روابط: ۱-شناخت راهبرد دیگران(پیدا کردن روش های احساس خوب با دیگران و پیشقدم شدن در این مورد) ۲-برطرف کردن یکنواختی( به عشق عادت نکنید بلکه با آن زندگی کنید )
&lt;P align=right&gt; 
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;یکی دیگر از نکات مهم در روابط موفق درک دیگران است که از دوستی با آنها بالاتر است. وقتی دیگران احساس کنند آنها را درک می کنید و برای آنها جایگاه انسانی قائل هستید دلگرم و شیفته خواهند شد و در معاشرت با شما احساس راحتی و خشنودی می کنند. چون همه انسانها بطور ذاتی نسبت به دروغ و ریا و تظاهر و فقدان محبت و نادیده گرفته شدن خود نگرانی دارند و این درک به آنها اطمینان و قوت قلب می بخشد&lt;/FONT&gt;.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P align=right&gt;آگاهی و هشیاری در روابط موفق بسیار موثر است. امروزه رابطه بین هوشمندی و  روابط عالی بطور علمی  اثبات شده است. هر چه هشیارتر باشیم روابط موفق تری داریم و راهکارهای بهتری پیدا می نمائیم. زمانیکه رفتار ما توام با آگاهی است و ناظر بر حرکات و سکنات خود هستیم نتایج تحت کنترل ماست و همه چیز تفاوت دارد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 20:15:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=432</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-432.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فال شب یلدا برای دوستان</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-431.aspx</link>
<description>امشب در واقع شب &lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;سه شنبه (بهرام شید) &lt;BR&gt;یکم (هرمزد روز) &lt;BR&gt;دی 1388&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;یا همون شب چله بزرگه (انارم روز)هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ccff00&quot; size=1&gt;«شب چله»(یلدا) یا جشن زایش مهر، درازترین شب سال و شب زادن دوباره ی خورشید و آغاز فصل زمستان است که یادگاری هفت هزار ساله و ارزشمند از نیاکان فرهیخته ی مان به شمار می آید. ایرانیانی که هزاران سال پیش دریافتند که گاه‌شماری بر پایه ی ماه نمی‌تواند گاه‌شماری درستی باشد. پس به پژوهش درباره ی حرکت خورشید پرداختند و گاه‌شماری خود را بر پایه ی آن قرار دادند. ایشان حرکت خورشید را در برج‌های آسمان اندازه‌گیری کردند و برای هر برجی نام خاصی گذاشتند و دریافتند هنگامی که برآمدن خورشید با برآمدن برج «بره» در یک زمان باشد، بهار است و دریافتند که در ابتدای پاییز و بهار روز و شب برابر است و در ابتدای تابستان روز بلندتر از شب است. ایرانیان باستان گاه‌شماری خود را بر اساس چله (چهل روز) تقسیم کردند و 9 چله (ماه) داشتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ccff00&quot; size=1&gt;می دانیم که در فرهنگ ایرانیان عدد چهل مانند عدد هفت و دوازده قداست خاصی دارد. واژه‌های «چله نشستن»، «چل چلی» و در طبرستان واژه‌های «پیرا چله،‌ گرما چله» نشانه ی اهمیت این عدد در میان فرهنگ ایرانی است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot; align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ccff00&quot; size=1&gt;امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود، اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است و جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.&lt;BR&gt;در گاهشماری ایرانی که دقیق ترین ِگاهشماری ها و سازگارترین ِآن ها با تقویم طبیعی است، همواره و در همه ی سال‌ها، شب چله و انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یکم دی‌ماه است(از آریابوم)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا حالو احوال خوبی برای من نمانده تا برگردم به حالت عادی زمانی می برد. اما دوستانم رو فراموش نکردم. امشب برای کل فامیل فال گرفتم و برای دوستان هم جدا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3300cc size=5&gt;شب یلدایی اهواریی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#660066&gt;نو بهار است در آن کوش که خوشدلی باشی...که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#660066&gt;من نگویم که کنون با که‌ نشین و  چه بنوش ... که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#660066&gt;چنگ   در پرده  همین می دهد ت پند دلی ...  و عظمت آنگاه کند سود که قابل باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#660066&gt;در  چمن هر ورقی دفتــر  عالی دگر   است ... حیف باشد که ز کار همــه غافــل باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#660066&gt;گر چه راهی است پر از بیـم زما تا بر دوست... رفتن آســان بــود ار واقــف منــزل باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#660066&gt;نقــد عــمــرت ببــر و غصــه دنـیــا بــه گــزاف ... گر شــب و روز درین قصـه مشکل باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#660066&gt;حافظـــــــــــــــــا گر مدد از بخت بلندت باشد... صیــــد آن شـــاهد مطبوع شمایل باشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 20:57:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=431</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-431.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسئولیت پذیر کیست؟</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-430.aspx</link>
<description>از شنبه گذشته که کیس مورد نظر دچار مشکل شد به توصیه یکی از دوستان مطمئن بچه بیچاره و مریض رو فرستادیم به دکتر ...تا بلکه بهتر شود.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه افراد عجول رو به سکوت دعوت می کنم... البته معلوم که مشوشم اما هنوز از کوره در نرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه گذشته :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ساعت ۱۲:۳۵ کیس با آژانس ارسال شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۳ اطلاع دریافت کیس تکمیل شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکشنبه گذشته:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با معرف صحبت شد و به اینجانب لاله گزارش شد که حداکثر ۴۸ ساعت طول می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوشنبه گذشته:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طی ۴تماس با دکتر -احتمالا دوکی در اتاق جراحی بودند و نمی تونستند جواب بدهند-هیچچچچچچچچچچچچچچچچ توفیقی حاصل نشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من روانه کافی نت شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه گذشته:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مانند ۲ شنبه سپری شد با ۱۰ بار تماس و یه اس ام اس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار شنبه گذشته:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح ساعت ۱۰ موفق به تماس شدذم و گفت تا عصر روانه خواهد کرد و حتی ادرس گرفت اما این اتفاق نیافتاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ شنبه گذشته:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به روزه خویش تن داری و سکوت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بد و بی راه شنیدن از ناشری که با فلاکت پیدا کرده بودم سپری شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در آخر شب یک اس ام اس با لحن تند به معرف دادم اما بازززززززززززززز خبری نشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه گذشته :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام روز در فکر خوندن مطالبی برای آرامش بدم که شاید هفته جدید هفته ای خوب به همراه کیس درست شده بهمراه داشته باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز شنبه: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها خبر خوب این بود که بلاخره قبض مبایل لعنتی من یه مبلغ درستو نشون داد. باورتون میشه آدم باید بابت موبایل خاموش ۱۶۰۰۰ تا پرداخت کنه اما باز جای سپاس داره که ۶ رقمی نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با امروز با تمام موبایلهای خانه و دوستان دوکی رو گرفتیم اما no answer جواب ما بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-تنها زمانی این پیام دریافت می شود که دارنده تلفن همه یا بخشی از تلفنهایش رو این سیستم تنظیم کرده باشد-برای همین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اس ام اس دادم که &quot;فردا میام و کیس رو می برم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که البته دریافت شد آن را نیز گرفتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دونم فردا چی میشه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما فعلا حالم خیلی خوبه و به احتمال زیاد نباید فردا رعایت &lt;U&gt;معرف بی مسئولیتم&lt;/U&gt; رو کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این طور نیست؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 18:58:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=430</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرمساری من از دوستان</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-429.aspx</link>
<description>سلام از اینکه سه روز نبودم و باعث نگرانی شدم کلی مغذرت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستش آدینه روز یکی از بستگان اومد منزل ما &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه فلش داد دست من و گفت یه سری عکس و آهنگ برات گذاشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه رو بریز روی کامپیوترت و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته از ایشون سوال شد که آیا فلس اسکن شده یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و صد البته ایشون گفتند بلههههههههههههههههه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نادان تمام فایلها رو ریختم روی درایو &quot;اف&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از درایو &quot;اف&quot; دلم براتون بگه که این درایو تمام فایلهای دانشگاه . کتابها. تحقیقاتم. عکسهای خانوادگی. فایلهای قراردادهای شرکت. مقالات چاپ شده و نشده و خلاصه کلام تمام زندگی م از سال ۱۳۸۰ تا کنون درش نهفته بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ناگاه نابود شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها چیزی که می تونم از اون شب تا کنون براتون بگم اینه که من روز ۳ ساعت برای مامی گریه می کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم توی مکانی به نام کافی نت بالای میدون ۷ تیر مشغول به نوشتن هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به محض اینکه &quot;کیس&quot; مورد نظر به خانه برگشت مفصلا با همه دوستان مکاتبه خواهم داشت.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 15:18:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=429</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-429.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای من و مامی و ازدواج</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-428.aspx</link>
<description>
&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;
 &lt;w:LatentStyles DefLockedState=&quot;false&quot; LatentStyleCount=&quot;156&quot;&gt;
 &lt;/w:LatentStyles&gt;
&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt;/*&lt;![CDATA[*/
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:&quot;&quot;;
	margin:0in;
	margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:12.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-fareast-font-family:&quot;Times New Roman&quot;;}
@page Section1
	{size:8.5in 11.0in;
	margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;
	mso-header-margin:.5in;
	mso-footer-margin:.5in;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
/*]]&gt;*/&lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt;
&lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
	{mso-style-name:&quot;Table Normal&quot;;
	mso-tstyle-rowband-size:0;
	mso-tstyle-colband-size:0;
	mso-style-noshow:yes;
	mso-style-parent:&quot;&quot;;
	mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
	mso-para-margin:0in;
	mso-para-margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:10.0pt;
	font-family:&quot;Times New Roman&quot;;
	mso-ansi-language:#0400;
	mso-fareast-language:#0400;
	mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt;
&lt;![endif]--&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مامی اصولا هفته ای یه سوژه
جدید پیدا می کنه که تا آخر هفته خودش و ما (من و 2 تا برادرم) رو سر کار می گذاره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یکی از این سوژه ها ازدواج بچه
هاشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;البته سن ازدواج توی خونه ما بالا
رفته &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;من که تا 3 ماه دیگه 35 ساله
میشم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بهنام که 33 سال و 3 ماه داره &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و بنیامین که 27 و 1 ماه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از سالیان پیش هر 3 با هم (البته
من و بهنام بعد بنیامین هم قاطی ماجرا شد) تصمیم گرفتیم که قضیه ازدواج توی خونه و
به صورت مراسم سنتی نباشه-یعنی سینی چایی آخرین مرحله باشه-&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;هر کدوم به هر طریقی که آشنا
می شویم بطور غیر رسمی و با اطلاع خانواده ها کمی شناخت پیدا کنیم بعد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ماجرا از آنجایی شروع شد که&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;من از سال 85 رسما از طرف مامی بی عرضه شناخته
شدم و طبق تشخیص ایشون بهتره دیگه با کسی آشنا نشوم و بدین منوال تا کنون عمل
کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و خداوند عالمیان رو شکر که دم
دست مامی زیاد نیستم والا هر روز با دوستان عزیزشون &quot;گزینه&quot; برایم
انتخاب می کردند...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بعد از من، نوبت بهنام بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;متاسفانه و یا خوشبختانه ما 3
تا عین هم هستیم و از بچگی به توصیه مامی زیر حرف زور نمی رویم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بهنام نیز سال 87 به جرگه من
پیوست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;استاندارد بی عرضگی به اونم
داده شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اما خوب از طرفی بهنام پسر گل
و بلبل مامی هست و به قولی خان دادا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;برای همین تمام فامیل شروع
کردن به کاندید کردن دخترای مختلف در اکثر نقاط دنیا&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;از طرفی خان دادا از وقتی چین
میره به این فکر افتاده که دخترای چینی بسیار فعال و مرد پرستند و دخترای ایرانی
پر مدعا و زیاده خواه و تنبل&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;طفلکی داداش من مشکل پیدا کرده
که چطور می تونه زیبایی و هوش ایرانی رو با زبلی و فعالی و همسرداری چینی تلفیق
کنه و ازش یه همسر درستو حسابی در بیاره&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بهنام که گیج &lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;bewildered&lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;شده بود گفت
لطفا یکی رو پیدا کنید که بلد نباشه فکر کنه &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;no thinking&lt;/span&gt;&lt;span&gt; &lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و مامی از همیشه درمانده تر
شد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;در همه این دوران بنیامین تنها
کسی بود که فکر می کرد کسی بهش اهمیتی نمی ده و چرا نباید اون نفر اول باشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تا اینکه خداوند عنایتی به او
کرد و مامی –فقط از روی 2 طرف ناامیدی- نگاهی به بچه آخر انداخت&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اما...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بنیامین ما توی همه این سالها
سرخورده شده بود چون موردهای ازدواجیش همسر گزیده بودند. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و برای یافتن گزینه مورد علاقه
شروطی گذاشت مانند:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;قد 170&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;cm&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سن20-23&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;وزن 55&lt;/span&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;kg&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;میزان تحصیلات لیسانس و بیکار-زن
باید تو خونه باشه و فقط خونه داری-&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;منزل خانواده دختر: بین پیچ
شمیران تا سیدخندان در محدوده شریعتی-چون داداش من حال نداره زیاد بنزین مصرف کنه-&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تعداد فرزندان خانواده
دختر:1-3 و حتما تک دختر باشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اونقدر گفت که مامی ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نپرسید چی شد&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;الان مامی تصمیم گرفته هر 3
تای ما رو بیرون کنه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;...&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;(یکی از مزایای زندگیهای فرنگی
اینست که فرزند تا یک سنی با خانواده زندگی می کند و بعد از آن مسئول زندگی خود میباشد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;فکر کنید که وقتی فرزندی در سن
18-20 سالگی خونه رو ترک می کند باید با محیط بزرگتری مانند اجتماع دست و پنجه نرم
کند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;و بخاطر سن کم قادر به یادگیری
فرهنگ محیطی می باشد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;strong&gt;و فرزندی که در سن کم شروع به
یادگیری حفاظت از جان و متعلقات خود می کند مسئولیت پذیرتر می شود در نتیجه زودتر
سامان به زندگی خود می دهد. موفقیت با اینگونه بچه هاست.)&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 12:21:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=428</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غذاهای مفید برای حالتهای روانی مختلف</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-427.aspx</link>
<description>حالتهای روحی من در طول روز دستخوش تغییرات مکرر می شود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتما شنیده اید که فردی می گوید وقتی استرس دارم بیش از حد می خورم و چاق می شوم یا اشتها ندارم و لاغر می شوم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حال اگر هر کدام از حالتها رو بدانیم و غذا مناسب آن خورده شود مشکلی برای سیستم تغذیه هم پیش نمی آید. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;طی مطالعات شخصی خودم در رابطه با بیماری بی درمان تیروئید ، متوجه شدم که عامل مسبب آن همین حالتهای محتلف روحی است و نوع تغذیه ای که بکار برده می شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بطور مثال امروز 2 ساعتی از میدان هفت تیر تا ونک طول کشید و من به جلسه کاریم نرسیدم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دچار سردرد بدی شده بودم . این سردرد با چیزی شیرین و یا چای و نسکافه درمان داشت. error مغز می گفت که باید یک تکه بزرگ کیک شکلاتی و نسکافه با شیر فراوان خورده شود. اما تغذیه درمانی در این طور مواقع می گوید آب جرعه جرعه باید نوش شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با 2 لیوان آب در حدود 10 دقیقه به خودم مسلط شدم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نمی گم سر دردم خوب شد نه اما خطای مغری رو گرفتم و اندامم رو از رساندن 2000 کالری نجات دادم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 20:06:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=427</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیری دیگر</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-426.aspx</link>
<description>امروز روز وحشتناکی بود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر جا رفتم به دری بسته برخوردم&lt;/p&gt;&lt;p&gt; آخرسر رفتم پارک و ساعتی اونجا با خودم تنها بودم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; اسم پارک &quot;پارک بانوان&quot; بود &lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما نمی دونم چرا به ناگاه مردی به درون پارک پرید &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و مستقیم به سمت سرویسها رفت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; احتمالا حس کرده بود کسی نیست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; من جز کس نبودم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;چون در تاریکی زیر درختان نشسته بودم و او مرا ندید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چقدر امنیت داریم نه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی رسیدم خونه مامی نامه ها و 2 پاکت را به دستم داد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; پر از خالی بودند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;پاکت آخر فکر کردم مجله ای است&lt;/p&gt;&lt;p&gt; اما آدرس مربوط به استان بوشهر و بندر دیر بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; واااااااااااااااای آشنای دیرینه من.&lt;/p&gt;&lt;p&gt; کتاب شعری از دوست نازنین و برادر دیگرم جناب آقای &quot;&lt;strong&gt;سعید نصار یوسفی&lt;/strong&gt;&quot; که با خط خودش برایم به یادگار امضا کرده بود. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;من با هر خط از این کتاب می توانم ارتباط برقرار کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند خطی از کتاب را برایتان می گذارم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;در آینه هر پسین&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;نام نمی شویم&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;و بدنام نه&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;که من می چکم از لبان لبریزت و&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;تو صدف صدف&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;دشنام، ها، نه نمی شنویم!&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;...&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;از هرچه گل بهی گونه هایت&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;برای پیکاسوی کج خلق آن خط و خال&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;وثیقه ی سمرقند ابروهایت می شد&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;آدمهای چشم گربه ای اگر بگذارند!&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آدرس وبلاگشون:&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;http://www.almosanna.blogfa.com&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;و اسم کتاب گیج خودکارهای انسولین دار&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نشر فرهنگ ایلیا&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حتما بخونید.مطمئن هستم مانند من لذتی وافر از کتاب می برید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;em style=&quot;color: rgb(153, 0, 51);&quot;&gt;&lt;strong&gt;سعید جان سپاسگزارم.افتخاری بزرگ برای من است.&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 19:57:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=426</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بس کن گل لاله</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-425.aspx</link>
<description>برادر بزرگوارم حمید برایم شعری گذاشته بود که بسیار قشنگه و دوست داشتم شما هم این شعر و بخونید و ازش لذت ببرید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سپاسگزارم حمید جان. خدا همسر مهربان و پسر نازنینت رو همیشه شاد و خندان نگه دارد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با احترام لاله&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+++++++++++++++++++++&lt;/p&gt;&lt;p&gt;الا لالا دیگه بسه گل لاله&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بهار سرخ امسال مثل هرساله&lt;br /&gt;هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه&lt;br /&gt;هنوز شب زیرسرب و چکمه می ناله&lt;br /&gt;نخواب آروم گل بی خار و بی کینه&lt;br /&gt;نمی بینی نشسته گوله تو سینه&lt;br /&gt;آخه بارون که نیس،رگبار باروته&lt;br /&gt;سزای عاشقای خوب ما اینه؟&lt;br /&gt;نترس از گوله ی دشمن گل لادن&lt;br /&gt;که پوست شیره پوست سرزمین من&lt;br /&gt;اجاق گرم سرمای شب سنگر&lt;br /&gt;دلیل تا سپیده رفتن و رفتن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخواب آروم گل بادوم ناباور&lt;br /&gt;گل دلنازک خسته،گل پر پر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگو باد ولایت پر پرت کرده&lt;br /&gt;دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر&lt;br /&gt;دوباره قد بکش تا اوج فواره&lt;br /&gt;نگو این ابر بی بارون نمی ذاره&lt;br /&gt;مث یار دلاور نشکن از دشمن&lt;br /&gt;ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم&lt;br /&gt;کتابای سفیدو دوره می کردیم&lt;br /&gt;که فکر شبکلاهی از نمد باشیم&lt;br /&gt;نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب&lt;br /&gt;نگو کو تا دوباره بپریم از خواب&lt;br /&gt;بخون با من نترس از گلوله ی دشمن&lt;br /&gt;بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره&lt;br /&gt;نگو تقدیر ما صد تا گره داره&lt;br /&gt;به پیغام کلاغای سیا شک کن&lt;br /&gt;که شب جز تیرگی چیزی نمی آره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره&lt;br /&gt;نخواب وقتی که خون از شب سرازیره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بخون وقتی که خوندن معصیت داره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بخون با من بیا تا من نگو دیره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکوت شیشه های شب غمی داره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ولی خشم تو مشت محکمی داره &lt;br /&gt;عزیزِ جمعه های عشق و آزادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; کلاغ پر بازی با تو عالمی داره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخواب ای حسرت سفره، گل گندم &lt;br /&gt;نباش تو دالونای قصه سردرگم &lt;br /&gt;نخواب رو بالش پرهای پروانه &lt;br /&gt;که فریاد تو رو کم داره این مردم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لالا لالا دیگه بسه گل لاله&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 11:58:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=425</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پری</title>
<link>http://lal1354.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>یه شعر از دوستی به نام شگی&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 04 Dec 2009 23:34:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=lal1354&amp;postid=424</comments>
<dc:creator>lal1354</dc:creator>
<guid>http://lal1354.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
